۱۳۸۸/٧/۳

 

شعر یکریز فرو می‌بارد

در صف عابر بانک

خیس باران توام.

®

 

تاریکی‌ام را در تو می‌شویم

ای نورهایت نور

ای آبی‌ات آبی!

®

 

پشت در یک نامه افتاده‌ست:

برگ بادآوردة پاییز.

®

 

خدایا!

درین لحظۀ بی نهایت

مرا لب به لب کن.

®

 

ماهِ افتاده در تشت!

روشنم کن.

®

 

حدود گسترش عشق را

                           ندانستم

و در تو غرق شدم.

®

 

پیراهنم تنگ است

در انبساط شوق

مهتاب را بر دامنم بگذار.

®

 

نم نم باران

ترجمان بوسه‌های توست.

®

 

چرخ پراید

دارد عبور می‌کند از آب‌چاله‌ها...

آب از گلوی چلچله پایین نرفته است.

®

 

می‌روم بر سرِ چاه

نعره بر می‌دارم

تَهِ این چاه کسی جز من نیست.

®

 

خاکستری بودم

از آتشی سرشار

باد آمد و تَه مانده‌ام را بُرد.

®

 

در، فقط در نیست

پلک دارد می‌زند دیوار

منظر تنهایی ما را.

®

 

کورسویی هست

و پلنگی مست؛

زخم‌هایم

            لال از دنیا نخواهد رفت.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()