۱۳۸۸/٦/۱٩

 

تیغی چنین کج‌خوی

زیبایی‌ات را زشت می‌فهمد.

..

خنجر به‌دستان، عشق را پاییز می‌خواهند

و زخم‌ها را از نمک لبریز.

..

اما تو از باران صمیمی‌تر

در خون من اکسیژن و آواز می‌ریزی.

..

شعری فراهم کن

لب‌های من در بازگوی بوسه‌هایت واژه‌ کم دارند.

..

بوی سفر تلخ است

از کنده‌کاری‌های قلب من چرا رفتی؟

..

راهی که باید رفت، خواهم رفت

زخمی که باید خورد، خواهم خورد.

..

مشت مرا وا می‌کنی، اما

جز عشق ـ باور کن که بویی نیست.

..

یک‌بار دیگر در نگاه من سرایت کن

می‌خواهم از چشمان تو آیینه بردارم.

..

اما به رغم تیغ

زیبایی‌ات تکثیر خواهد شد.

 

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()