۱۳۸۸/٦/٤

 

یقولون: سعدی اساءت الیک / و سعدی بهجرانها محسنة

لأنی قد ازددت عمراً به / فیومی شهرٌ و شهری سنة

علی بن حسن باخرزی

..

گویند: معشوقت جفا از حد برون بُرده‌ست.

اما شما از مهربانی‌های هجرانش چه می‌دانید؟

عمرم دو چندان شد درین احوال:

هر روز من ماهی است

هر ماه من یک سال!

 

v

 

بابی من جُدتُ بالنفس له / و هو بالطیف علی ضعفی ضنین

معین الدین حصکفی

..

آن سُست مهر بنگر و آن سخت جانی‌اش

ـ جانم فداش باد! ـ

حتی خیال خویشتن از من دریغ داشت.

 

v

 

خرجوا لیستسقوا فقلت: کفیتم / عینی تنوب لکم عن الانواء

قالوا: صدقت و فی دموعک مقنعٌ / لکنّها ممزوجة بدماء

جحظة برمکی

..

یاران برون شدند به صحرا که آب را ...

گفتم: بس است چشم من ـ این ابر آبدار

گفتند:

باران دلکشی است، ولیکن

آمیخته‌ست اشک تو با خون روزگار.

 

v

 

اغرّک یوم البین منّی تبسمی / فشیّعت سهماً فی فؤادی باسهم

عذیری من ضحکٍ غدا سبب البکا / و من جنّة قد اوقعت فی جهنم

کانّک لاتروین بیتاً لشاعرٍ / سوی بیت من لا یظلم الناس یُظلم

تعلّمت فعل الدهر ثمّ سبقته / فانسانی التلمیذُ فعل المعلّم

ابوبکر خوارزمی

..

می‌رفتی و از خنده تلخم

پنداشتی این عاشق دلخسته، غمین نیست

ابری‌تر از آنم که بگویم

ابری‌تر ازین دیده برین خاک زمین نیست.

..

زآن خنده مغموم بجز گریه ندیدم

بر خاک تپیدم

وز خاک من آسوده گذشتی

باز آی که در دوزخم ای یار بهشتی!

..

گفتند که: «خواهی ستم از خلق نبینی

بر خلق ستم کن»

از دهر، جز این نکته نیاموخته بودی

رفتی و فراموش نمودی

این شعله تو در جان من افروخته بودی.

 

جمعه 21 دی 86






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤
    لینک مطلب   نظر شما ()