۱۳۸۸/۳/٢٤

 

این غزل یادگار سال‌های دانشجویی است.

برای یادآوری روزهای بی‌غزل، بد نیست.

 

::

تاریک شد این خانه و دیدن نتوانیم

وین پرده به فریاد دریدن نتوانیم

 

وقتی که قدمها همه آلودة یأسند

پیداست به مقصود رسیدن نتوانیم

 

وحشت‌زدگانیم و چه کابوس شگفتی!

لبریز گریزیم و دویدن نتوانیم

 

هرچند بهار آمده، محرومیِ ما بین

این باغ پُر از میوه و چیدن نتوانیم

 

در حنجره‌ها خورد گره حرف دل ما

فریاد که فریاد کشیدن نتوانیم

 

این آینه‌ها نیز به‌ما راست نگفتند

صد آه که از خویش رمیدن نتوانیم.

::

 

فروردین 1368

(تقویم برگهای خزان. تهران، 1373، ص 94)

 





کلمات کلیدی :غزلها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()