۱۳۸۸/٢/۱۸

یک حکمت کهن پارسی در متون نظم و نثر

 

ارج و ارزش هر کس را بلندای همت و سطح آرزوهای او معلوم می‌دارد: هر آنچه از زندگی می‌جوید و از دنیا می‌خواهد. این پند راستین کهن، یکی از آموزه‌های عرفان ایرانی است. مصراع مثلی فوق را مولانا در این رباعی خود بکار گرفته و جوهر فکری آن را باز نموده است:

گر در طلب منزل جانی، جانی

گر در طلب لقمه نانی، نانی

این نکته رمز اگر بدانی، دانی:

هرچیز که در جُستن آنی، آنی

(کلیات شمس، ج 8، ص 313. و روایت دیگری از آن: گر در طلب گوهر کانی، کانی... ج 8، ص 315).

و شباهت بسیار دارد با رباعی سرگردانی که به بابا افضل کاشانی منسوب است:

تا در طلب گوهر کانی، کانی

تا زنده به وصل جاودانی، جانی

فی الجمله جدیث مطلق از من بشنو:

هر چیز که در جُستن آنی، آنی

(دیوان بابا افضل، ص 200)

همین رباعی، در منابع به نام ابوسعید ابوالخیر (سخنان منظوم، ص 97) و مولانا یعقوب چرخی (هفت اقلیم، ج 1، ص 334) هم آمده است.

و در همین معنی، شاه نعمت الله ولی گفته است:

ای آنکه طلبکار جهان جانی

جانی و دلی و بلکه خود جانانی

مطلوب تویی، طلب تویی، طالب تو

دریاب که خود هر آنچه جویی آنی

(مجمع الفصحا، ج 2، ص 150)

سلطان ولد، این اندیشه را در معارف خود با چند تمثیل بیان کرده است. به اعتقاد او، در آدمی دو صفت زمینی و آسمانی هست، هر صفت که بر او غالب شود، او را بدان صفت خوانند. اگر از اصل پاکان باشد، در طلب پاکی خواهد رفت و اگر از خاکیان باشد، خاک را جوید. و طرفه آنکه، صفت هر کس را در ترازوی خواسته‌اش سنجند. وی برای تقویت گفتار خود، حکایتی تمثیلی آورده است ازین قرار:

گرگی و آهویی با هم جفت شدند و ازیشان بچه‌ای پیدا شد. از مفتی‌یی پرسیدند که این را گرگ گیریم یا آهو؟ نامش چه نهیم؟ فتوی داد: دسته گیاه و استخوانها پیش این بچه نهید، اگر میل به استخوان کند، گرگ است. و اگر میل بدان گیاه کند و خوردن آن، آهو باشد.

سپس می‌افزاید:

همچنان حق تعالی آن جهان و این جهان و آسمان را با زمین آمیخت و جفت کرد. ما که بچگان این دوییم، اگر میل به علم کنیم، آسمانی باشیم. و اگر میل به خواب خور و نعم و ملبوسات این جهانی کنیم، زمینی باشیم.

این نکته رمز اگر بدانی، دانی

هر چیز که در جُستن آنی، آنی

..

رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی

جویای هرچه هستی، می‌دان که عین آنی

(معارف سلطان ولد، ص 151 ـ 153)

عطار گوید:

اگر تو پرّ و بال دنیی و عقبی بیندازی

خطابت آید از پیشان که هرچ آن جُستی، آنی تو

(دیوان، ص 566)

ایضاً:

هرچه تو در بند آنی مانده

بنده آن، تا به جانی، مانده

(مصیبت نامه، ص 236)

که ما را به گفتاری رهنمون می‌شود که در اسرار التوحید آمده است:

شیخ ما گفت: بنده آنی که در بند آنی.

(ج 1، ص 312)

و این تقریباً همان گفتاری است که ابوالقاسم قشیری از قول مراد خود ابوعلی دقاق (متوفی 405) نقل می‌کند:

از استاد ابوعلی شنیدم که گفت: بنده آنی که در بند آنی. اگر در بند نفسی، بنده نفسی و اگر در بند دنیایی، بنده دنیایی.

(ترجمه رساله قشیریه، ص 304)

دهخدا، ذیل مدخل «هرچه در بند آنی، بنده آنی»، از کیمیای سعادت غزالی این عبارت را که مناسب موضوع است، نقل کرده است:

هرچه وی در بند آن است، بنده آن است.

و این جمله را نیز از عین القضات همدانی آورده:

هرچه دلبند توست، خداوند توست.

(امثال و حکم، ج 4، ص 1920 ـ 1921)

و آن گونه که دکتر شفیعی کدکنی تحقیق فرموده است، اصل این سخنان از ابوالعباس سیاری (متوفی 342 ق)‌‌‌‌ است:

کل شی ٍ انت فی قیده فتفرح بوجوده و تحزن بفقده، فانت عبده

{آنچه در بند آنی و از بودنش شادمانی و از نبودنش اندوهگین، پس تو بنده آنی}

و مأخذ قول ایشان، کتاب الشواهد و الامثال ابونصر قشیری (ص 123) است که آن را از گفتارهای پدر خود ابوالقاسم قشیری استخراج و نقل کرده است.

دکتر شفیعی همچنین، این اشارت محمد بن عبدالجبار نفری (از عرفای قرن چهارم) را مناسب این موضوع یافته است:

فانک ما اضمرت بقلبک {تو آنی که در اندیشه داری}

(رک. اسرارالتوحید، ج 2، ص 619 ؛ مصیبت‌نامه، ص 594 ؛ غزلیات شمس تبریز، ج 1، ص 392 و ج 2، ص 1439)

¡

و این گفتار، بسیار شبیه است به گفتار حکیمانه دیگری که در شعر فارسی بدان استشهاد شده است: هرچه ورزی، ارزی!

 

مجد همگر فارسی از شعرای قرن هفتم گوید:

گه بر سر خاک همچو آتش لرزی

گه مهر تن خاکی فانی ورزی

جان ورز کزو به ملک باقی برسی

نشنیده‌ای آنکه: هرچه ورزی، ارزی

(دیوان خطی)

و در همان دوران، اوحدی مراغی در مثنوی جام جم آورده است:

هرچه ورزش کنی، همانی تو

نیکویی ورز اگر توانی تو

(امثال و حکم، ج 4، ص 1925. «ورزش» در اینجا، به معنی ورزیدن است و با ورزش امروزی تفاوت دارد).

و مولوی گوید:

بر هرچه همی‌لرزی، می‌دان که همان ورزی

زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد

(غزلیات شمس تبریز، ج 1، ص 392)

و حدود دو قرن بعد ازو، قاضی حسین میبدی، این اندیشه را چنین به نظم در آورده است:

دانا که همیشه علم و حکمت ورزد

در چشم کسان به آنچه ورزد، ارزد

نادان که حسد از دل او سر بر زد

پیوسته به کین اهل دانش لرزد

(شرح دیوان حضرت علی، ص 22)

که ترجمان این بیت منسوب به حضرت علی است:

و قیمة المرء ما قد کان یحسنه

و الجاهلون لأهل العلم اعداه

{ترجمه جویا جهانبخش: هر کس آن ارزد که نیکو ورزد، و نادانان دانشوران را دشمن‌اند}

(همان، ص 221، سلوة الشیعه، ص 78، 103)

و شبیه مصراع نخست بیت مذکور، در بیتی از ابن طباطباء علوی (متوفی 322 ق) هم دیده می‌شود:

فیا لائمی دعنی اغالی بقیمتی

فقیمة کل الناس ما یحسنونه

(سیوطی، الازدهار، سایت الوراق. دهخدا در امثال و حکم، ج 2، ص 1170، مصراع دوم را چنین آورده : فقیمة کل الناس ما کان یحسنه، که با توجه به قوافی این قطعه: فنونه/ عیونه صحیح نیست).

و ناصر خسرو نیز ظاهراً به همین بیت نظر داشته است آنجا که گفته است:

قیمت هر کس به قدر علم اوست

همچنین گفته‌ست امیر المؤمنین

(دیوان، ص 119)

و شبیه است که به این حکمت حضرت علی (ع):

قدر الرجل علی قدر همته {ارزش مرد به اندازه همت اوست}

(نهج البلاغه، ص 369 ؛ شرح غرر و درر آمدی، ج 4، ص 2034)

ایضاً:

قیمة کلّ امری ٍ ما یُحسنه

{ترجمه مرحوم شهیدی: مرد را آن بهاست که بدان نیک‌ داناست/ آن ارزی که می‌ورزی}

(نهج البلاغه، ص 373)

و این حکمت را در اغلب کتب ادب عرب به عین عبارت یا با مختصری تغییر می‌توان یافت (رک. سلوة الشیعه، ص 133 ـ 134). در اینجا، بهترین معادل را برای همت و یُحسن می‌توان واژه فارسی «ورزیدن» دانست، با جوانب مختلف معنایی که دارد.

این گفتار است که در کتب صوفیه نقل شده است، متأثر از هر دو روایت مربوط به امیر مؤمنان است:

قیمة کل امرء ٍ همته

(حالات و سخنان ابوسعید، ص 58)

که ظاهراً برگرفته ازین گفتار ابراهیم بن داود قصار رقی (متوفی 326 ق) است:

ابراهیم قصار گوید: قیمة کل انسان بقدر همته. فإن کانت همته الدنیا، فلا قیمة له و ان کانت همته رضا الله، فلا یمکن استدراک غایة قیمته و لا الوقوف علیها.

(طبقات الصوفیه، ص 408)

و ترجمه پارسی گفتار او را عطار چنین آورده است:

و گفت: قیمت هر آدمی به قدر همت او بود. اگر همت او دنیا بود، او را هیچ قیمت نبود. اگر رضای خدا بود، ممکن نبود که در توان یافت غایت قیمت او یا وقوف توان یافت بر آن.

(تذکرة الاولیاء، ص 500)

در شعر فارسی، بدین گفتار زیاد بدان تمثل شده است. جامی دوبار در مثنوی سلسلة الذهب خود ازین کلام بهره برده است:

هر کرا بنگری ز دشمن و دوست

قیمت او به قدر همت اوست

..

هست همت چو مغز و کار چو پوست

کار هر کس به قدر همت اوست

(هفت اورنگ، ج 1، ص 186 و 378)

و شاعر همعصر او، قاسم انوار:

سربلندی بین که دایم در سرم سودای اوست

قیمت هر کس به قدر همت والای اوست

(کلیات، ص 72)

دو تن دیگر از شاعران قرن نهم نیز این معنی را به نظم در آورده‌اند:

دلی که صرف تو شد نقد عشق قیمت اوست

چرا که قیمت هر کس به قدر همت اوست

(خیالی بخارایی)

هر متاعی را درین بازار نوعی قیمت است

قیمت ای مرد عزیز من به قدر همت است

(شیخ آذری طوسی)

 

 





کلمات کلیدی :مثل‌نگاری

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()