۱۳۸۸/٢/٩

 

من از شمیمی ژرف می‌گویم:

وقتی که باد از لای در با خود بهاری تازه می‌آورد

وقتی که در آیینه لبهای ترا لبخند می‌دیدم

وقتی که می‌بوسیدمت در ترس و تاریکی

وقتی که پشت پلّه‌ها نازک‌ترین بودی.

..

باران به‌رسم روزهای عشق می‌بارید

و خاک، رستاخیز روحی شعله‌ور می‌شد

دستم برای کشف باران بود

در را که وا می‌کرد اما

انبساط خاک

سلول‌هایش را به موسیقی‌ترین احساس می‌بخشید.

..

پروردگار عطرهای نو!

در باغ باران اهتزازم ده

و شاپرک‌های درونم را

                           به رقص آور!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()