۱۳۸٢/۱/٦


در روزگار نوجواني عيد نوروز و ماراتن ملال آور ديد و بازديد اصلا برايم جالب نبود. چرا كه اوقات تنهايي مرا تلخ مي كرد و با آنكه هنوز سن و سالي از من نگذشته بود، سال نو را نشانه‌اي از گذر سالهاي پربار عمر مي‌ديدم و اين بيت صائب تبريزي را حسب حال خودم مي‌دانستم:
بس كه بد مي‌گذرد زندگي اهل جهان
مردم از عمر چو سالي گذرد عيد كنند.

در همان عوالم بود كه يك روز عيد كه حسابي از اوضاع روزگار كلافه بودم نشستم و در مايه‌هاي غليظ رمانتيك به سبك نوكلاسيكهاي معاصر يك چارپاره در مذمت احوالات عيد پرداختم. از آن شعر دو بند آخرش يادم مانده است:
عمر من چون سالهاي پيش
پوچ در تكرارها بگذشت
از گذرگاه بهار افسوس
بارها و بارها بگذشت
…..
عمر من افزون شد و غمگين
خويش را در خويش بنهفتم
سال ديگر آمد و خود را
بار ديگر تسليت گفتم.

از اين وقايع چند سالي گذشت و من در عنفوان جواني ــ به قول ادبا ــ چنان كه افتد و داني، وارد 20 سالگي شدم و در دانشگاه تهران ادبيات فارسي مي خواندم و تحت تاثبر فضاي فيلمهايي مثل عروسي خوبان فكر مي كردم ارزشها بدجوري استحاله شده و ماديات جاي معنويات را گرفته و باغ از پرندگان تهي مانده و … از اين جور حرفها. در فروردين 1368 به جاي لذت بردن از بهار و طبيعت ، نشستم و بهاريه‌اي در حال و هواي احوال محزون و مسخره‌ام كارسازي كردم كه غزل بدي هم نشد. و اين است آن غزل:

صداي شعله ور تازيانه‌ها گل كرد
و زخمهاي ستم روي شانه‌ها گل كرد
پرنده‌ها همه رفتند و باغ تنها ماند
گذشت برقي و در آشيانه‌ها گل كرد
نگاه عشق نتابيد و شعرها پژمرد
صداي زرد خزان در ترانه‌ها گل كرد
از آسمان سترون نريخت باراني
هزار بار تمناي دانه‌ها گل كرد
به باغ عشق كسي تخم خشكسالي ريخت
ملخ ز شاخه به جاي جوانه‌ها گل كرد
طنين هيچ درين شهر بي‌صدا پيچيد
و در سكوت مه آلود خانه‌ها گل كرد.

و اكنون با گذشت 14 سال از آن ماجراها هنوز هم عيد كه مي‌آيد هرچه مي‌گردم بهانه دندانگيري براي الكي خوش بودن نمي‌يابم و به اسم كشيك نوروزي از خودم و ديگران فرار مي‌كنم و به خلوت سنگين اداره پناه مي‌برم و با اين قبيل هايكوهاي ژاپني (البته به روايت من) تسلا مي‌يابم.
بي زحمت خلق ، اولين روز بهار
بر كهنه گليم خود چه اوقات خوشي!

به نظر شما ايراد از من است يا فرستنده ها ايراد دارند؟





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()