۱۳۸٧/۱٢/٢٥

 

متن حاضر، به نقل 42 رباعی کهن از شعرای دوره صفویه در ستایش پیامبر اسلام اختصاص دارد. این رباعیات را اواخر سال 84 من به خواهش دوست عزیز آقای علیرضا قزوه از دستنویس کتابخانه آستان قدس رضوی نقل کردم‌شان برای کتابی که ایشان در تدارک چاپ آن بود: رباعیاتی در مدح پیامبر (ص). کتاب آقای قزوه ظاهراً چاپ شده است، اما من هرگز آن را ندیده‌ام.

این چهل و دو رباعی، برگرفته از کتاب جواهر الخیال اثر میر محمد صالح رضوی مشهدی ملقب به صدر الممالک (زنده در 1104 ق) است. محمد صالح رضوی،‌ فرزند میرزا محسن نوّاب و بانی مدرسة صالحیه مشهد (در سال 1086 ق) بوده و از او غیر از این اثر، دو مجموعة دیگر به نامهای لطائف الخیال و دقایق الخیال در دست است.

جواهر الخیال، مجموعه‌ای از رباعیات شاعران دورة صفوی و پیش از آن است که در 21 باب و 104 فصل بر اساس موضوع و سپس ترتیب الفبایی قوافی رباعیات سامان یافته است. در جواهر الخیال حدوداً 3600 رباعی از حدود 350 شاعر نقل شده است. اغلب این شعرا در سده‌های دهم تا دوازدهم هجری می‌زیسته‌اند و نام و شعرشان را در کمتر تذکره و تاریخی می‌توان یافت.

از جواهر الخیال چند نسخة خطی شناسایی شده است و نسخه مورد استفاده من،  به شمارة 4518در کتابخانة آستان قدس رضوی در مشهد نگهداری می‌شود و نسخه‌ای است نسبتاً کامل و در اوایل قرن دوازدهم و شاید در زمان حیات مؤلف، توسط لطفعلی یوزباشی اوغلی به خط شکسته نستعلیق کتابت شده است.

باب ششم جواهر الخیال در ذکر رباعیاتی است که در مدح و منقبت و مرثیت پیامبر اسلام (ص) و امیر المؤمنین و ائمة اطهار (ع) سروده شده و دارای 17 فصل است. فصل نخست، به رباعیاتی اختصاص دارد که «در شأن پیغمبر صلّی الله علیه و آله گفته شده» است. همگی این رباعیات سرودة شاعران دورة صفوی است و آیینة تمام نمایی از اعتقادات و اندیشه‌های مذهبی شاعران این دوره است. رایج‌ترین مضمونی که در این رباعیات دیده می‌شود و روشن می‌دارد که دغدغة اصلی ذهن و ضمیر شاعران این عصر بوده است، مسئلة سایه نداشتن حضرت رسالت است و در مرتبة بعد، رباعیاتی قرار دارند که به موضوع خاتمیت نبوت و عظمت شأن و مرتبة پیامبر اسلام (ص) پرداخته‌اند.

یادآور می‌شوم که نام شاعران در این مجموعه، به صورتهای گوناگون ذکر شده است و بنده برای سهولت در شناسایی شاعران، صورت رایج نامها را آورده‌ام که با آنچه در اصل دستنویس در این موضع جای گرفته است، اندکی تفاوت دارد.

(متن رباعیات را در ادامه مطلب بخوانید)


 

ظهوری ترشیزی

یارب! ز عدم برون کشیدی همه را

محتاج به فضل خویش دیدی همه را

کار همه را طفیل خود خواهد ساخت

آن کس که طفیلش آفریدی همه را

 

محمد صادق پیشنماز

سر خیل رُسُل که خواجه هر دو سراست

دانی ز چه رو ز سایة خویش جداست؟

آن‌کس که ز نور حق بُوَد تخمیرش

بر قامت او جامة ظل ناید راست

 

میرزا عبدالله منشی

احمد که ز عرش بارگاهش پیداست

فتح و ظفر از گَرد سپاهش پیداست

از شرع وی است قدر و شأنش ظاهر

آبادی هر شهر ز راهـش پیداست

 

ابراهیم ادهم

ای گشته ز صهبای رسالت سرمست

وی قرص مَهَت شکسته از مُعجز دست

تا گشـت زرِ مِهـر نبـوّت رایج

پول مَه از انگشت جلال تو شکست

 

فیاض لاهیجی

چون در شب معراج نبی همّت بست

بگسست ز نیستی، به هستی پیوست

او سایة ایزد است و این است عجب

کین سایه به آفتاب هم‌دوش نشست

 

علی‌نقی کمره‌ای

آن‌کس که زبان رمز آموخته است

پیش خردش چو شمع افروخته است

کاُستاد ازل، جامة فردِ احدی

بر قامت میم احمدی دوخته است

 

میر محمد باقر داماد

ای ختم رُسُل! دو کون پیرایة تست

افلاک، یکی منبرِ نُه پایة تست

گر شخص ترا سایه نباشد چه عجب

تو نوری و آفتاب هم سایه تست

 

نصیر عتیقی ترشیزی

پیغمبر ما که صاحب معراج است

بر فرق پیمبران دیگر تاج است

زُو بود وجود همه و آخر بود

دریا زیر است و بر زَبَر امواج است

 

عرفی شیرازی

شاها! جودِ تو قُلـزم موّاج است

درویشِ درت، سکندرِ بی تاج است

منسوب به عالم زوال تو بود

آرامگَهی که نام او معراج است

 

نادر تبریزی

آنی که مسیحات ز بیماران است

صد یوسف مصر از خریداران است

در دستِ تو خاتمی که جبریل آورد

انگشـترِ زنهارِ گنـه‌کاران است

 

دولتیار سلطان ایلچی

گفتم علیِ عرش ز پیرایة کیست

کُرسی را این بلندی از پایة کیست؟

ز آن‌کس که نداشت سایه گفتا، گفتم:

ای بی‌خبر! آفتاب پس سایة کیست؟

 

لطفعلی نیشابوری

کوی تو و کعبه بی گمان هر دو یکی است

در دیدة عشق، این و‌آن هر دو یکی است

این کعبة دل باشد و آن کعبة جان

در عالم معنی دل و جان هر دو یکی است

 

شهود یزدی

احمد که چو او دو کَوْن سرمایه نداشت

با رفعت او، سپهر هم پایه نداشت

چون بر خط استوای توحید رسید

در ظهر ظهور، ازین جهت سایه نداشت

 

ایضاً له

آن ختم رُسُل که منبع دید آمد

سر کردة انبیا به تجرید آمد

در ظهر ظهور، مِهرِ او سایه نداشت

چون بر وسطُ السّماء توحید آمد

 

مؤمن یزدی

احمد که شَهِ سریرِ افلاک آمد

جانی است کز آلایش تن پاک آمد

یک حرف ز مجموعة قدر و شرفش

«لَوْلاکَ لَما خَلَقتُ الافلاک» آمد

 

...

روحُ اللّهی کز دَمِ جبریل آمد

با بیّنه و کتابِ انجیل آمد؛

چون قاصد مژدة محمّد گردید

موقوفِ پدر نشد، به تعجیل آمد

 

خادم اصفهانی

احمد که به نور، اوّل خلقت بود

از بهرِ چه بعدِ انبیا جلوه نمود؟

آری آری، علّتِ غائیه بُوَد

در رتبه مقدّم و، مؤخّر به وجود

 

...

اُمّی لقبی کز انبیا اَعْلَم بود

احمد نامی که سرورِ عالم بود

زآن سایه به او نبود همراه ـ که بود

مَحْرَم جایی که سایه نامَحْرَم بود

 

شاکرای طهرانی

احمد که خمیر خلق را مایه بُوَد

برتر ز فلک به رتبه و پایه بُوَد

برهان بِه ازین نیست به بی‌سایگی‌اش

کو نور حق است و نور بی سایه بُوَد

 

شهود یزدی

احمد که به کفر جز ندامت ندهد

سـرّ توحیـد جز به اُمّت ندهد

چون بر خط استوای وحدت باشد

بر سایة خویش راهِ کثرت ندهد

 

عرفی شیرازی

چون شاهِ رُسُل نشست بر منظر عرش

باز آمد و هِشت سایه در کشور عرش

این معجزة رفعتِ شأن است که او

بر فرش رَوَد، سایه بُوَد بر سرِ عرش

 

فیاض لاهیجی

آن شب که رسول ما سفر کرد به عرش

سر از خَمِ نُه سپهر بر کرد به عرش

جبریل چگونه آمد از عرش به‌ زیر؟

ذاتِ نبوی چنان گذر کرد به عرش

 

ابراهیم حسین پیشنماز

پیغمبرِ ما، سرورِ بی کبر و صَلَف

ختم همه انبیاست از رویِ شرف

او خاتم انبـیا و ، باشد در کار

آن خاتم را نگینی از دُرّ نجف

 

شهود یزدی

احمد که بُوَد شَهِ سریرِ لَوْلاک

با رفعـتِ او قـدر ندارد افلاک

رمزی‌است گَرَش سایه نیفتد به زمین

یعنی مانند او نیفتاد به خاک

 

فیاض لاهیجی

آن خاتم انبـیا، نَـبیّ مُرسَـل

بر جمله مقدّم است در علم ازل

هر چند نتیجه هست آخر ز قیاس

در رتـبه چو بنگرید باشـد اوّل

 

ظهوری ترشیزی

در روز حساب ایمن از هر خطریم

خوش طالع ما که در شمار دگریم

از خاتمة بخیر خاطر جمع است

صد شکر کز آستان خیرُ البشریم

 

ادایی یزدی

تا در جسد مدینه جسمت شده جان

اسم تو گرفته قاف تا قاف جهان

در لفظ مدینه بین کز اعجازِ تو چوُن

مَه شق شده و گرفته دین را به میان

 

ناظم هروی

از درگهت ای رسولِ یَثربْ مسکن

معـذورم اگر به یادم آمد رفتـن

نگذاشت مروّت که ز گَردِ حرمت

عطری نرسانم به گریبان وطن

 

طالب تبریزی

ای خُلق تو بر خَلق عیان از رهِ عین

موقوف شفاعـت تو جُرمِ کونَـیْن

آنجا که شفاعت تو باشد، ترسم

از خُلق حَسَن بگذری از خون حسین

 

بدیع نصرآبادی

دانی که محمد آن شهنشاهِ یقین

رفت و آمد چگونه بر عرش برین؟

چون عکس بر آیینه، گذشت از افلاک

چون پرتو آفتاب، آمد به زمین

 

فیاض لاهیجی

گر سایه نداشت همرَه آن شمعِ یقین

گویم به تو سرّ این به برهان مبین

او سایة حقّ است و بُوَد ظاهر این

کز سایه دگر سایه نیفتد به زمین

 

شهود یزدی

آن خواجه که کَوْن بود سرمایة او

عرش و کُرسی فروترین پایة او

چون سایه به این عالم فانی فکَنَد؟

آن‌کس که مَه و مهر بُوَد سایة او

 

غنی کشمیری

ای جامة فقر زیب سرمایة تو

وی شاه و گدا توانگر از مایة تو

از خامة صنع، سر نزد نقش دو کَوْن

تا صرف نشد سیاهیِ سایة تو

 

مؤمن یزدی

ای خواجه که قُربِ حق بُوَد مایة تو

معـراج بُـوَد پسـت‌ترین پایة تو

بی خط، زده‌ای بر همه دینها خط نسخ

بی سایه و ، کائـنات در سایة تو

 

شیخ علی‌نقی کمره‌ای

ای نورِ تو سـایة سرِ اهـلِ گناه

با آنکه کسی سایه ندیدت همراه

تا سایه ، بُریده از تو ، چون ماتمیان

بر خاک ره افتاده و پوشیده سیاه

 

ناظم هروی

پیغمبرِ ما که جزو و کُل راست پناه

بر پایـة قدر اوسـت معـراج گواه

در سلسلة پیمبران ممتاز است

چون در صفِ اسماء الهی ، الله

 

ملا ذوالفقار

چون خواست محمّد که به توفیق اِله

از معجزه مَه را شکند طرفِ کلاه

سبّـابة او شـد الـفِ شـقّ قـمر

اسمش مَه بود و شد به این واسطه ماه

 

فیض

شاهی که بلند ازوست دین را پایه

بر بسـته به نَعْـتِ نبـوی پـیرایه

از شخص بود سایه مثالی و ، نَبی

بی مثل آمد، ازآن نبودش سایه

 

ناصر علی سرهندی

پیش از همه شاهان غیور آمده‌ای

هر چند در آخر به ظهور آمده‌ای

ای ختم رُسُل! قرب تو معلومم شد

دیر آمده‌ای ، ز راهِ دور آمده‌ای

 

معزّ فطرت

ای ختم رُسُل! فزون به کیش از همه‌ای

مقبولِ جنابِ قـدس بیـش از همه‌ای

چون آخرِ حرف انبیا ـ نـتوان گفت:

بعد از همه‌ای، چرا که پیش از همه‌ای

 

لطفعلی بیگ سامی

احمد که بدان پایه ندیده‌ست کسی

پیغـمبر پُر مایه ندیده‌ست کسی

او سایة حق بود اگر سایه نداشت

از سایه دگر سایه ندیده‌ست کسی

 

بینای گیلانی

ای سـرگردانِ وادیِ حـیرانی!

دانی ز چه شد سایة احمد فانی؟

زنهار ازین دقیقه غافل نشوی

یعنی که بُوَد فرد و ندارد ثانی

 





کلمات کلیدی :مسایل رباعی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()