۱۳۸٧/۱٠/٢٥

 

دیشب نمی‌دانم چه خوابی دیده بودم

..

گنجشک از شاخ درختان چکّه می‌کرد

و قیژ قیژ کفشهای رهگذرها

یک‌بند بر اعصاب کوچه راه می‌رفت.

 

پایم به بالی گیر کرد و غوطه خوردم

در آسمانی که درون چاله‌ها بود

دست غریبی آمد و بال و پرم را

با بالش رؤیای خود تنظیم‌تر کرد.

 

جز بوسه‌ای گلگون دگر در خاطرم نیست

از جیک جیک آن لبان بی توقّف

یک‌ریز می‌بارید می‌بارید می‌با...

برفی که قرمز می‌شد از خون گلویم.

..

پرهای بالش بوی قیچی داشت دیشب

دیشب نمی‌دانم که رؤیای مرا چید؟

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()