دمپایی ها!
از کودکیام چقدر راه آمدهاید؟
..
زنبور لبِ حوض
از قصّهء تقدیر خبر هیچ نداشت
نخ را که به دورِ کمرش میبستم.
..
از جذبهء عطر سُنبل الطّیب بگیر
تا مقصد ناشناس یک گونی گیج؛
این کشف و شهودِ گربهها بود فقط.
..
از بَغ بغ جُفتها چه میدانستم
وقتی به سماع میشد آن کفتر مست.
..
آن جمعهء داغ
از تَرک دوچرخه راه کوتاهی بود
تا بسمل خون چکان پَرهای خروس.
..
معلوم نشد
در خیرگیاش چه رازهایی دارد:
شبها به سکوت مارمولک میمانْدْ.
..
پروانه که تویِ دفترم جان میداد
راوی هـزار بوسه از گُلها بود.
..
با غبغب و قور قور
تا کنج اتاق
این همه راه آمده بود:
سرگرمی بچّهها و پایانِ فجیع.
..
شب،
حاشیه داشت
از پشّه و جیرجیرک و جغد و مگس.
..
روزی که کلاغ
از کاسهء نیمْ خورده دل برنگرفت،
یک تکّه کلوخ صرف این وسوسه شد.
..
گنجشک
به اولین قرارش نرسید
لعنت به تفنگ بادیِ همسایه!
..
تا شب نکشید عمر آن جوجهء زرد
با شیوهء مادرانه، کودک
هر چند
که دانه در گلویش میکرد.
..
دمپایی و سوسکهایِ له... آخر شب
دمپایی و خاطراتِ ته ماندهء من.
| لینک مطلب | نظر شما () |

