۱۳۸٧/٢/٢٢

 

قابیل خود منم

در کوله پشتی‫ام

خون کلاغ دارم و یک قلوه سنگ پیر.

..

کبکی که می‫گذشت

با طرز راه رفتن زاغان غریبه بود

بعد از دو روز

تیغی گلوی نازک او را نشانه رفت.

..

روز ازل

با سیب ارتباط صمیمانه داشتم

اما حضور کرم، معمّای مبهمی است.

..

این قصه روز اوّل

با قاف شد شروع

با قار قار و قتل...

قابیل هم که نافش با قاف بسته است.

..

حرف حساب حالی‫تان هست؟

من حرف حرف خاطره‫ام زخم خورده است

با خواب، دشمن است

این خون که کوله پشتی من یادگار اوست.

..

ای باغ سیب من!

کرمی که از گلوی تو پروار گشته است

پروانه بهار تو هرگز نمی‫شود



کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()