۱۳۸٦/۱٠/۱٩

 

زمستان را

من از سوراخهای چکمهام

                                    احساس میکردم

معلم روزها هاشور میزد تخته را با گچ؛

و حس گزگز پاهای سرما خورده را میداد

سفیدیهای یکدستی

که با من پا بپا هر روز میآمد.

...

کلاغ از رد پاهایش مشخص بود

که زیر برفها جز دانههای پوک چیزی نیست.

ردیف شیروانیها:

شبیه پیرمردانی که بوی مرگ میدادند.

...

و باران همچنان یک بند میبارد

بخار شیشهها، امضای انگشت مرا دارد

صدای سرفهای انگار

                            پشت میله قندیلها

یک عمر زندانی است

لحاف کهنه

گیج اولین برف زمستانی است.

 

 

..

توضیح. روایت اول این شعر که در سایت لوح نیز درج شده است، لنگیهایی داشت که بعضی دوستان متذکر آن شدند. سطر توضیحی اول شعر را حذف کردم و تغییراتی در پنج سطر آخر شعر دادم. امیدوارم به بهتر شدن آن کمک کرده باشد.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()