۱۳۸٦/۱٠/۱٥

 

برای آیدا محبی و مریم و محبوبه

..

 

کودکان رفتهاند و یخ زده است

این هویجی که روی صورت اوست

دستهایی که تکهای چوب است

چشمهایی که هسته آلوست

..

با خودش فکر میکند: شاید

گرگها هم که ناگزیر شوند

جای خرگوش، ممکن است امشب

با هویج نشُسته سیر شوند

..

با خودش فکر میکند: هر چند

مغز آلوست تلخ و تکراری

بر میآید، اگر گرسنه شود

از کلاغ سیاه هر کاری

..

با خودش فکر میکند: باید

به خودش ذرهای تکان بدهد

خفته در جا حیاط و میباید

شور و حالی به این مکان بدهد

..

یا نه ... آن سوی نردهها هم هست

باید از این حیاط دل بکـَنـَد

یک قدم میرود که بر دارد

از کمر ـ کودکانه ـ میشکند

..

صبح در خوابِ کودکان دارد

پا بپا میکند که برخیزند

همچنان نیم خیز و تاخورده

برفها در حیاط میریزند.

 

 





کلمات کلیدی :چهارپاره

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()