۱۳۸٦/٧/٢۸

 

بهار لعنتی از راه آمد

                        ــ حس و حالی داشت افسونش

مرا با طرز مرموزی

گرفتار نگاه ناگهانش کرد

شگفتا چشمهای من که تا پلکی زدم

بوی شگفتی داشت مضمونش

چرا حیران چشمی مهربان بودم؟ نميدانم.

 

بقول خواجه حافظ پیشترها غالباً عقلم

درین اوضاع قد میداد

مرا در گیر و دار عاشقیهایم مدد میداد

چرا اینجا بقدر فهم تدبیری نفرمودم؟ نمیدانم.

 

دلم هر چند از تشریح این احوال عاجز نیست

بیان زخم را اطناب جایز نیست.

 

درین فصلی که بوی اشک و خون دارد

به دنبال مقصر از چه میگردی؟

که من با طرز مرموزی

به خاک افکنده تیر خودم بودم

(دروغ و راست

شبیه داستان آن عقاب و قصه «از ماست که بر ماست»)

اگر انصاف خواهی

دست من بود اینکه بر پایم گره میخورد

کمی تلخ است یا طنز است

ولی باور کن اینجا روزگاری مستمر

من پیچکی بر گرد تقدیر خودم بودم

 

اگر در انتظار نکته اصلی این شعری،

دو سطر از قول من بشنو:

بهار لعنتی میرفت و

من گیر خودم بودم.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۸
    لینک مطلب   نظر شما ()