۱۳۸٦/٧/۱٩

 

از آینه بر میخیزم

ساعتها خیره میشوم در خود

(دیشب به خودم شباهتم کمتر بود)

درهایی که را که یک به یک وا کردم

راهش به دهان دخمه میرفت فقط.

 

میرفتم و از پنجرههایی که نداشت

با ماه  علیل درد دل میکردم

چشمم که با تاریکی عادت میکرد

میدیدم ماه خوشگل قصه من

فی الواقع مارمولک منزویی است

که مردمکش پلک ندارد اصلاً.

 

باور کن این رؤیا را

من عین صلات ظهر دیدم یکروز

یک روز نه... چند بار پی در پی بود

و کور شوم بقول آن شعر فروغ

اگر دروغ ...

(شرمنده که هر چه آخر سطر تقلا کردم

دنباله آن به بنده الهام نشد

فعلاً بگذار

این را به حساب ذهن نوآور من).

 

القصه،

(کجای قصه میلنگیدم؟)

ها!

از آینه برخاسته بودم دیشب

تاریک و پلید

یک نقطه روشنی در آن پرده نبود

گفتم که: خدای من! تو راضی داری

از آینه نیز ناخلف برگردم؟

هر چند که جیبهای سوراخ من از ماه تهی است

کی گفته که سهمیه دستهای من پنجره نیست؟

کی گفته که باید دل من به پلک بی مردمک اتاق قانع باشد؟

 

این پرده لاجرم، پسندیده من

نیست که نیست

میخواهم هر وقت که بر میخیزم

از دیدن من آینه لذت ببرد

(هر چند که سنّ آرزویم بالاست

اما تو به رؤیای من اعتماد باید بکنی

بی رؤیا، خوابها چه معنی دارد؟)

 

ای آینه، ای شبیه من! حوصله کن

من دارم از مسافرت میآیم.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()