۱۳۸٦/٥/۱٩

 

گردابي شد

اين آينه تمام قد از غم تو

تصويرم در آينه چرخيد

موسيقي استخوان من

چرخ شد و چرخ به چرخ آمد و

تا چرخ فلك چرخ زد و چرخيد و

گوش سماوات بچرخاند و

به خوان ازلي ناخنكي زد

خنكا ناخنكا دست تو زد

خوان ازل را

تصويرم در آينه مهمان خيالات پريشانم بود

از ناخن تو ريش شدم

شخم زدي روح مرا

خون من از ناخن تو سر زد و بي خويش شدم.

تشنگي‌ام

زمزمه آخر آن لولي ديوانه‌وشي است

كه گلويش نفسي ديگر از خارش شمشير به وجد آيد و

                                                در جوشش خونش

سيراب شود باغ جنونش.

 

مي‌خاردم اين زخم

كه ناسور خراشيده اين خاطره‌هاست

اي آينه امشب كه به گرداب خرامان تو آمدم خرابم نكني

خاموشم و از خجالت آبم نكني.

 

نكند دست مرا خواندي و تا پاي جنونم به لب مرز كشاندي

بي ساك و گذرنامه

بي دفتر و خودكار...

راننده! نگهدار!

            كه شمشير بر افراخته دارد لب مرز جگرم باز فرو مي‌آيد .

 

ـ هستي؟

ـ خطهاي مخابرات نامرد عجيبي هستند

يك حرف هنوز از لب من سر نزده، سر زده مي‌روند تعطيل كنند.

 

هستي‌ام!

هسته تلخي است هلويي كه تويي

كوچه خلوت مرداد دلش مي‌گيرد

كاش يكبار تلاوت كندم باز

       گلويي كه تويي

 

كو حنجره‌اي كه جر نخورد از غم تو؟

كو پنجره‌اي كه رد شدي، گُر نگرفت؟

كو آينه‌اي كه بي تو گرداب نشد؟

 

اي شعر چموش!

مي‌بينم آخرش به هنجار خودت برگشتي

حيف از تو كه صد چراغ در دستت بود و

از همان جاده تاريك خودت رفتي و رفت!

 

امشب انگار جنونم متراكم شده است.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()