۱۳۸٦/٤/۱٥

 

خسته از لحظه‌هاي بي گنجشك

گربه از شاخه مي‌پرد پايين.

..

آفتاب كسل كننده ظهر

مي‌مكد سايه درختان را.

..

پرده را باز مي... نه! مي‌بندم

تيك تاكي ملول دارم من.

..

ظاهراً پنكه‌هاي سقفي را

هيچ حرفي براي گفتن نيست.

...

در دلم چُرت مي‌زنم، وآن سوي

گربه، خميازه‌اي است پي در پي.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٥
    لینک مطلب   نظر شما ()