۱۳۸٦/۳/۱٤

 

در ايستگاه اول

رد لبان تو

زير گلوي تشنه من، دشنه‌اي گذاشت.

از زخم من

سه واژه فرو ريخت بر زمين

هر واژه يك درخـت شد و هر درخـت آن

صدها انار داد.

شعرم دو سال رفت كه رنگ انار داشت.

...

در ايستگاه دوم

من خسته بودم از همه ابرهاي تلـخ

باران نمي‌گرفت و دلم داشت مي‌پُـكيد

«تابيد پشت پنجره ناگاه نام تو

درهم شكست روح مرا ازدحام تو

تو آمدي و ماه دميد از درختها

تو آمدي و سيب چكيد از سلام تو...»

...

در ايستگاه سوم

گنجشك

دل به پنجره‌اي ناشناس بست

يك نيمه‌ ماه بود و بهار و درخت و رود

يك نيمه‌اش سه قطره خون روي برف بود

گنجشك پر كشيد و

كلاغي فرو نشست.

...

در ايستگاه چارم

دارم به اين حقيقت انديشه مي‌كنم:

زير لباس تلخ من آيا

هرگز خيال پر زدنش هست

آيينه‌اي كه خاك گرفته‌ست در تنم؟

اوج و فرود مي‌بَرَدم خسته پاي كوه

در خود نگاه مي‌كنم، اما

خالي‌تر از تمامي اين دره‌ها

 ـ منم.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()