۱۳۸٦/٢/۱٢

 

تنها همين ستاره مرا حفظ كرده است

در موسمي كه ريشه فرو بُرده در اسيد

تنها همين ستاره ...

      وگر نه هنوز هم

دستم به هيچ نور مقدّس نمي‌رسيد

 

آب از سرم گذشت

آب از سرم ... نه، اين عطشي ناگوار بود

ظلمات ممتدي كه به دهشت دچار بود

يك داستان تيره دنباله دار بود

 

مي‌آيم از سياهي و سنگم به دامن است

ياقوت نيست

اين اشكهاي خاطره‌سوزي كه با من است

 

شبهاي شرحه شرحه بي التيام را

يك دستمال تر كن از آن صبح بي مثال

دستي بكش كه پنجره تاريك مانده است

نوري بپاش بر سر اين واژه‌هاي لال

آبي بريز بر لب اين آرزوي كال

بنگر مرا كه زُل زده‌ام در تو اي زلال!

 

تنها همين سـتاره مرا حفظ كرده است

يك رشته از تجلّي صبح صفات تو

زآن گيسوان ريخته بر شانه‌هاي شب؛

تنها همين ستاره مرا حفظ كرده است

تنها همين ستاره كه آورده‌ام به لب.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()