۱۳۸٥/۱۱/۱٢

 

در ساختار هر شعر و در غزل بالاخص که موضوع مطالعه ماست، شیوه به پایان بردن شعر نقش مهم و مؤثری در سهیم کردن مخاطب در شعر و درگیری فکر و عاطفه او با جریان شعر دارد. برای این کار، شگردهای مختلفی در غزل امروز بکار می‌رود که ما به چند مورد آن که مربوط به نقش قافیه و ردیف در بیت پایانی غزل است، به اجمال اشاره‌ای خواهیم کرد. البته در غزل قدیم هم بعضی از ترفندهای قافیه بکار گرفته می‌شد که چون اختصاصاً در بیت آخر غزل اتفاق نیفتاده است، به آن کاری نداریم.

کارکرد بیرونی قافیه در شعر کلاسیک می‌تواند از دو جنبه مورد بررسی قرار گیرد: یکی حدس و همراهی و دیگر اعجاب و غافلگیری. یعنی لذتی که خواننده از شنیدن قافیه ابیات نصیبش می‌شود در مواردی می‌تواند از طریق حدس زدن واژگان مورد استفاده شاعر در پایان ابیات باشد. و تعامل شاعر و مخاطب در این فرایند این گونه محقق می‌شود و در شکل دیگر نیز، غافلگیر کردن خواننده به کمک تغییر و تلفیق کلمات قافیه می‌تواند موجب اعجاب او گردد و لذت متن را زیر دندان او جاری کند.

البته تغییر فضای قافیه، به هر طریق ممکن، از جنبه دیگر نیز می‌تواند مورد مطالعه قرار گیرد و آن گسترده کردن متن و تغییر فضا و حالت و هارمونی آن است. شیوه رفتار شاعران جوان با قافیه در بیت پایانی در بیشتر مواقع با توفیق همراه بوده و گاهی نیز در حد تفنن و تنوع یا ادا و اطوار باقی مانده است. یعنی شاعر از همان اول نیتش متفاوت کردن متن بوده نه شکل دادن آن بر اساس منطق درونی روایت. ما با اتکا به غزلهایی که عمدتاً در شش هفت سال اخیر گفته شده، یک دسته‌بندی سر دستی صورت می‌دهیم. اما گاهی اوقات برای روشن شدن سوابق مسئله، نمونه‌هایی هم از غزل دهه شصت و هفتاد هم خواهیم آورد. با توجه به اینکه شواهد کار از منابع موجود و در دسترس انتخاب شده است، قاعدتاً ادعای جامعیت طرح موضوع را نداریم و نوشته خود را متناسب با حوصله این وبلاگ و شاید هم حال و حوصله خودمان تنظیم کرده‌ایم. ضمناً از هر غزل فقط بیت اول و آخرش را می‌آوریم تا هم حجم کار زیاد نشود و هم معلوم شود چه اتفاقی افتاده است.

 

P قافیه‌های غافلگیر کننده.

یک راه خیلی ساده و مرسوم (البته ساده و مرسوم برای الآن)، برای غافلگیری خواننده در بیت پایانی، استفاده از قافیه‌هایی است که پیش از این استفاده از آن در همنشینی با کلمات همقافیه مرسوم نبوده است، مثلاً همقافیه کردن کلمات تنوین‌دار با قافیه‌های «نون». این مسئله الآن که تقریباً موضوع فراگیر شده است، چندان حسّ غافلگیری ندارد. ولی در زمان خودش یک جسارت محسوب می‌شد:

 

غروب بود و تو در آستانه رفتن

که بسته شد چمدان تو ای مسافر من

...

دقیقه‌ها چه عجولند! تا زمان باقی است

به من مجال خداحافظی بده، لطفاً / (هادی خوانساری)

®

لبریزم از سکوت و شکستن شبیه تو

آری منم ... منم شب روشن شبیه تو

...

می‌بارم از نگاه کبوتر ـ نگاه ابر

آرام و بیقرار دقیقاً شبیه تو / (مریم سقلاطونی)

®

منم وَ زخم، تو و ململ تن زیبات

من و کویر، تو باغ دامن زیبات

...

و این سؤال عجیبی است: دوستم داری؟

تو و اشارهء چشمت، و فعلن زیبات! / (سیامک بهرام‌ پرور)

 

کلماتی که به های غیر ملفوظ ختم می‌شوند، در موضع قافیه به اعتبار شکل گفتاری کلام و نه شکل نوشتاری آن (که در شعر قدیم معتبر بود) این امکان را به شاعر می‌دهند که شگردی تازه رو کند، اگرچه شگرد چندان تازه‌ای هم نیست و شاید ریشه آن به غزل معروف حافظ برگردد: ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا:

 

خورشیدتان کجاست؟ نگویید: ذرّه نیست

کوهی که کوه باشد از آغاز درّه نیست!

...

خیر است! گرچه نه! ... نه عزیزم! نه خیر! نیست!

از خیر «هست» فاصله‌ها داشت شرّ «نیست»

®

برای از تو نوشتن بهانه لازم نیست

اگر سرود تو باشی، ترانه لازم نیست

...

بیار مادر من! با تو کلّ شیء حی

که «لازم است» تویی در جهانِ «لازم نیست»/ (سیامک بهرام پرور)

 

که در هر دو مورد، تغییر وجه فعلی ردیف به وجه اسمی و وصفی نیز به تشدید بحث اعجاب مخاطب مدد رسانده است. ایضاً:

 

به درد بر سر فریاد شد، نمرد ولی

کسی که می‌رود از یاد شد، نمرد ولی

...

پرنده شد شاعر آسمان چشمت را

بهار از قفس آزاد شد، نه ... مرد ولی! / (مهدی فرجی)

®

منم از آتش و از تار و پود پنبه، تنت

چه دیدنی است ـ تو با من ـ نبرد تن به تنت

...

چه شد که از ما خاکستری بجا مانده‌ست؟

که من از آتش و از تار و پود پنبه، تنت

®

سر زبانی و آرایه در بدن داری

تو قابلیت ضرب المثل شدن داری

...

من آهوانه پناه آورم به دامانت

خوشا به حال اسیری که در کمند آری / (علیرضا بدیع)

 

که یادآور این شیوه و شگرد قافیه بندی در غزل حافظ است:

 

صبا تو نکهت آن زلف مشکبو داری

به یادگار بمانی که بوی او داری

...

به سرکشی خود ای سرو جویبار مناز

که گر بدو رسی از شرم سر فرود آری.

 

بکارگیری حروف همآوا اما دارای املای متفاوت (ت/ط ؛ هـ / ح ؛ س /ص ؛ ق/غ) در قافیه پایانی، با اینکه ده پانزده سال است در غزل امروز سابقه دارد، هنوز هم که هنوز است نوعی جسارت تلقی می‌شود:

 

حنجره‌ها روزه سکوت گرفتند

پنجره‌ها تار عنکبوت گرفتند

...

خط خطا بر سرود صبح کشیدند

روشنی صفحه را خطوط گرفتند / (قیصر امین پور)

®

ای پاک‌تر از شعر، سرآغاز وضوها

آرام‌تر از برکهء آرامش قوها

...

تو مثل من و شعر خماری نکشیدی

تَـمّت غزلی، وا عطشا، هاتِ صبوحا / (حامد عسکری)

 

البته شکل متفاوت‌تر استفاده از این قافیه‌های صوتی (نه نوشتاری) را در بیت زیر بهتر می‌توان دید:

 

کدخدا می‌گوید از اینجا نرو ـ یک ناشناس

با بهار و گل می‌آید سال نو ... یک ناشناس

...

آه می‌دانم که روزی روزگاری می‌رسد

می‌رویم آن‌سوتر از غمها، من و یک ناشناس / (نجمه زارع)

 

بجای این ترفندهای نسبتاً قدمایی، استفاده از کلمات لاتین در قافیه پایانی می‌تواند شگرد مدرنی تلقی شود:

 

بداهه می‌گویم مثل گریه‌های بکت

شبیه اکثر تصویرهای تو ثابت

...

نمی‌توانم ازین مارپیچ در بروم

جهان لعنتی بی گریز... Shit! Shit! Shit / (سید مهدی موسوی)

 

P قافیه‌های عامیانه.

استفاده از ظرفیت زبان و مصطلحات عامیانه برای بیت یا مصراع پایانی غزل بویژه در موضع قافیه، تمهیدی برای عاطفی کردن فضا و درگیر کردن مخاطب با شعر است؛ تمهیدی که در دوبیتی و رباعی امروز زیاد مورد استفاده قرار گرفته است:

 

جمعه می‌آمد و با رُفتهء ما، روب نبود

بی تو اصلاً به خدا حال دلم خوب نبود

...

پرده را در نفس باد تکان می‌دادم

طبق معمول کسی آن طرف جوب نبود / (رضا بروسان)

®

برای جوشش شاعر همین جرقه بس است

دوباره واژه گرمی مسافر نفس است

...

ببین چگونه سرم را به باد خواهی داد

درین زمانه که شاعر کتک‌خورش ملس است / (رضا سیرجانی)

®

تو دلت مثل ساحلی آرام، دل من پر خروش و موّاج است

من به آرامش تو محتاجم، ساحل آرامگاه امواج است

...

کولی امروز توی دستم خواند: یه زمستون سخت تو راهه

من دلم با تو قرصه، اما تو؟ تو دلت چند مرده حلاجه؟ / (مژگان عباسلو)

®

باد می‌آید و می‌کاهد از آه لب تو

آه از تر شدن گاه به گاه لب تو

...

غیر من که غزلام یک به یک ارزونی تست

جیگرش پاره بشه هر کی بخواهه لبتو

®

سلام سوژه نابم برای عکاسی

ردیف منتخب شاعران وسواسی

...

دعا، دعای همان روزگار کودکی است:

خدا تُنَد تِه دوباله تو مال من باسی! / (حامد عسکری)

®

من شیرم و پلنگم و آهوی رام، تو

با پای خویش آمده بودی به دام، تو

...

بگذار از لبات بنوشم انار، من

پس هم‌زمان غزل تو بنوش از لبام، تو / (حامد حسین‌خانی)

®

نگو چه بر سرم آوردی، تو قصه‌گوی بدی هستی

دلیل تبرئه لازم نیست. خودش شکست، تو نشکستی

...

بوشو که هرچی می دیل حرفه، تو کبکی و تی دیل از برفه

ولی تره دِ چی شا گفتن تو گیلکی که نفهمستی! / (سید مهدی نقبایی)

 

 

P قافیه‌های نانویس.

یکی دیگر از کارهایی که این روزها رایج است، نانویس گذاشتن قافیه یا ردیف در بیت انتهایی غزل است، احتمالاً به این نیت که خواننده خودش متن را هر جور دلش خواست روایت کند و در آفرینش آن شریک شود:

 

داغ را ضبط نفس، سنگ مزار است اینجا

چشم تا باز کنی، آینه‌زار است اینجا

...

هر چه خشم است فروخورده، نیام آلوده‌ست

هر چه شعر است ... / (هادی سعیدی کیاسری)

®

مرگ یک اتفاق معمولی است، یک سفر روز آخر هفته

بی که یک یادداشت بگذاری تا بدانند بوده و رفته

...

مرگ شعری است که ادامه آن، می‌تواند سفید هم باشد

غزلی که بدون قافیه هم می‌تواند که باشد و ... / (محمد سعید میرزایی)

®

غزل نوشت کسی، سهره تا کم خم شد

چکامه گفت... و روی چکاوکان کم شد

...

نوشت و باز نوشت و نوشت و باز نوشت

نوشت و باز نوشت و نوشت و باز...  / (سیامک بهرام‌ پرور)

®

مرا ببخش که این‌قدر های و هو دارد

شبیه آینه با خود بگو مگو دارد

...

ترا همیشه همین‌قدر دوست خواهم داشت

مرا همیشه همین‌قدر، ها؟ بگو ... / (مژگان عباسلو)

®

دستی از پشت ابرها آمد، گره از کار آسمان وا شد

ابرها راه را که آب زدند، آفتاب از دوباره پیدا شد

...

شب که بر روی شهر وصله گشود، کودک وصله خورده خوابش برد

«دستی از پشت ابرها آمد...» / (علیرضا بدیع)

 

در بعضی موارد نیز قصد شاعر ظاهراً این است که به مخاطب بگوید: بقیه شعر را که خودت بهتر می‌دانی،‌ ردیف مشخص است، چه نیازی به گفتن ما؟ بخوان و برو! و یا دلم گرفته و حوصله‌ گفتنش نیست، یا: چه گویم که ناگفتنم بهتر است، یا: همه حرفها را که نمی‌شود گفت (مخصوصاً اگر فحش باشد). و یا: واقعیت آن قدر ناگوار است که شاعر از نوشتنش هم بیمناک است:

 

اینکه او مانده پای تو به کنار

فکر کن که به خاطرت هر بار ـ

...

پیپ گیراند، پشت پنجره رفت

به خودش فحش داد...

®

رها کن که در چنگ توفان بمیرم

به این حال و روز پریشان بمیرم

...

تو وقتی نباشی چه بهتر که یک شب

بیفتم کنار خیابان ...  / (مهدی فرجی)

®

سفر بهانه خوبی برای رفتن نیست

نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست

...

زنی که فال مرا می‌گرفت، امشب گفت:

پرنده فکر عبور است، فکر ماندن ...  / (مژگان عباسلو)

®

من لال می‌شوم، به خدا لال می‌شوم

در زیر چکمه‌های تو پامال می‌شوم

...

فالی به طعم تلخ‌ترین قهوهء جهان!

فالی که گفته است...

که من...

لال...

...!        / (سیامک بهرام پرور)

 

P تغییر ردیف.

در شعر قدیم (عمدتاً در قصاید) به ندرت گاهی پیش می‌آمد که شاعر ردیف را عوض کند و البته عذر آن را شاعر به نیکوترین وجهی می‌آورد. معروفترین مثال آن، قصیدهء کمال اسماعیل اصفهانی (متوفی 632 ق) است:

 

سپیده‌دم که نسیم بهار می‌آمد

نگاه کردم و دیدم که یار می‌آمد

 

و بعد از آنکه حدود 30 بیت بدین سیاق گفته عزم تغییر ردیف در همان فعل از ماضی به مستقبل می‌کند و آن را خوش شگون می‌داند:

 

ردیف شعر دگر کردم از پی مدحش

که آنم از پی چیزی بکار می‌آمد

برای فال ز ماضی شدم به مسقبل

که این ابام چنین خوشگوار می‌آمد

زهی رسیده بجایی که پیش خاطر تو

همه نهان سپهر آشکار می‌آید...

 

در غزل امروز این اتفاق البته زیاد می‌افتد و شاعر کارش را با قافیه بسیط آغاز می‌کند و کم کم پای ردیف را به میان می‌آورد و آخرش کلمات ردیف نیز مزدوج می‌شوند و گسترش می‌یابند:

 

فنجان و برف و پنجره و ماه، روی میز

اسبی میان چشم تو در حال جست و خیز

...

گفتا تو اهل باده و سجاده نیستی

گفتم تو با همیشه من همرهی عزیز

گفتا تو در ولایت ما خرقه سوختی

گفتم تو از حکایت ما آگهی عزیز!

دیوان تمام شد وَ به آتش کشاندی‌ام

حالا صدای نای مرا می‌دهی عزیز

بتهای شهر دور و برم کل کشیده‌اند

کافر شدم، خدای مرا می‌دهی عزیز؟ / (حامد حسینخانی)

®

و شاعری دیگر با تقسیم غزل به نماهای مختلف، ردیف را به تناسب فضا تغییر داده است:

 

شبیه خط سفیدی میان جاده بیا

تنن تنانا یاهو بگو و ساده بیا

...

رفیق صبر کن این جاده پیچ وا پیچ است

بایست! پشت سرت ایستاده می‌آیم

...

میان جاده / دو تا سایه / قیژ قاژ رکاب

کسی شبیه خودش صاف و ساده می‌آمد / (هاشم کرونی)

 

گاهی شاعر بجای انبساط دادن ردیف، با تقلیل آن به قافیه، باعث اعجاب خواننده می‌شود:

 

چشمان اهورایی آن زن جسدش کرد

تنها شد و زیبایی آن زن جسدش کرد

...

زندانی این پنجره مردی است که جرمش

جرمی است که محکوم به حبس ابدش کرد

...

چشمان اهورایی زن خاطره‌ای شد

یک خاطره که محو شد از جمجمهء مرد! / (آرش فرزام صفت)

 

این مثالها البته مربوط به کلیت غزل است، در مورد تغییر زمانی فعل ردیف در بیت پایانی، مثالهای بهتری وجود دارد:

 

بگذار من در دشت اندوه تو باشم

آهو شوم، آواره کوه تو باشم

...

کشتی احساست چرا در گل نشسته؟

هی ناخدا، برخیز! من نوح تو هستم

®

شب بود و ماه ساکت مغرور می‌گذشت

مهتاب شکل قایقی از نور می‌گذشت

...

دختر نوشت: دست خودم نیست، من ترا...

اما نخواستم که تو مجبور ... بگذریم! / (مژگان عباسلو)

®

و شکل خلاقانه‌تر آن را در غزلهای زیر می‌توان دید:

 

در باد می‌دوم سویت، اما تو نیستی

می‌آورم به زانویت اما تو نیستی

...

از خواب می‌پرم، کلمات تو می‌وزند

من می‌شوم غزلگویت اما تو رفته‌ای / (محمد سعید میرزایی)

®

کفش چرمی ـ چتر ـ فروردین ـ خیابان شلوغ

یک شب بارانی غمگین، خیابان شلوغ

...

کفش چرمی روبروی کفش چرمی ایستاد

لحظه‌ای پهلوی من بنشین خیابان خلوت است / (نجمه زارع)

®

چراغ ساعت شش، روی ریلها روشن

قطاری آمد از آغاز ماجرا روشن

...

به آخر رؤیا می‌رسم و چشمانم

رسیده‌اند به پایان ماجرا خاموش!  / (مجتبی صادقی)

 

گاهی شاعر بجای تغییر ردیف، اصلاً از خیر آن می‌گذرد:

 

بغضی وزید و در گلوگاه تو پیچید

آواز «هیت لک» که در چاه تو پیچید

...

حالا کلاهت را خودت قاضی کن، آیا

من گرگ هستم یا برادرهات، یوسف؟ / (مژگان عباسلو)

®

مرد در پای میز زانو زد، کمتر از یک دقیقه فاصله داشت

گاو صندوق کهنه ماغ کشید، پنجه‌اش با عتیقه فاصله داشت

...

دست برد و به رسم اجدادی، سر جایش گذاشت اسلحه را

کله پوک او...

زمین افتاد

ناموزون شد ـ قافیه را باخت! / (علیرضا بدیع)

®

پلکات تراش خورده‌تر از کاسه سه تار

چشمات دو کوزه عسلن، گونه‌هات بهار

...

آرام با صدای بنان گریه می‌کنم:

«تا بهار دلنشین، آمده سوی چمن» / (حامد عسکری)

 

P مقطع یک مصراعی.

ظاهراً دلایل مختلفی وجود دارد که شاعر بیت پایانی غزلش را به یک مصراع یا یک سطر تقلیل دهد. اما درک و توضیح همه این دلایل کار سختی است. این مصراعهای یتیم ظاهراً قصد اصلی‌شان برجسته نمایی حادثه پایانی شعر است که عظمت آن نه فقط شاعر را که ساختار شعر را نیز بهم ریخته و در هم فرو شکسته است:

 

بغض محضم، استخوانی در گلو گم کرده‌ام

غرق فریادم، نشاط های و هو گم کرده‌ام

...

رو به پایان می‌برند این روزمرگیها مرا...

®

تپش لحظه‌های آغازی

شوق‌ناک و بلند پروازی

...

آسمان گم شد و نگاهت ماند... / (هادی سعیدی کیاسری)

®

گرچه می‌بینی که آرامم، پریشان نیستم

در کناری سر بزیرم، موج توفان نیستم

...

خسته و تنها ترا خواندم گل نرگس! دریغ... / (عبدالرضا رضایی نیا)

®

چه دردناک عذابی مقدر آمده بود

که آن سیاه شب شوم اختر آمده بود

...

و پاره پاره لباس عروسی مادر...

®

اتاق پنجره را قورت داد / باران را

قلپ قلپ تا تَه سر کشید / گلدان را

...

و چون همیشه / بی شب بخیر / خوابیدی. / (محمد سعید میرزایی)

®

دارند می‌رقصند در آبی چکاوکها

دارند می‌چرخند بالا بادبادکها

در یک نمای دیگر از این فیلم می‌خندند

بر تابها و سرسره، در پارک کودکها

...

در یک نمای دیگر از این فیلم می‌گریند. / (هادی خورشاهیان)

®

من / شیشه‌های الکل و / زن آخرین سلام

بی حرف،‌ بی مقدمه، بی واژه، بی کلام

...

من / شیشه‌های الکل و/ زن/ چند نقطه چین... / (هاشم کرونی)

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()