۱۳۸٥/۸/۳

 

زمستان بود و صحرا و درختي

زمستان بود و تنهايي سختي

زمستان بود و در هم بود اخمش

درخت آنجا پر از غم بود زخمش

درخت آنجا سكوت ممتدي داشت

درخت آنجا زمستان بدي داشت

...

شب يكدست، با خود حرف مي‌زد

سكوتي تلخ پا در برف مي‌زد

...

درخت آنجا در آن سرماي بيخود

سرش با جيرجيرك گرم مي‌شد

جهانش سخت كوچك بود آنجا

رفيقش مارمولك بود آنجا

دلش خوش بود اگر تنگ غروبي

گذر مي‌كرد حتي داركوبي

شب و روزش شب و روزش ازين دست

به ذهن خود خيالي خشك مي‌بست

...

قضا را كفتري از جفت خود دور

گذر مي‌كرد از آن صحراي ديجور

عبورش بر درخت پير افتاد

حضورش روح او را قلقلك داد

...

نشست و حرف بالش خستگي بود

و اين آغاز يك دلبستگي بود

...

نسيمش زآن پر شيرين بجان خورد

درخت از شوق فروردين تكان خورد

...

كبوتر تا حديثي باز مي‌گفت

درخت پير شرح راز مي‌گفت

سخن مي‌گفت از سوداي يك دوست

درخت پير مي‫پنداشت با اوست

...

درين سودا صباحي چند بگذشت

زمستانش تو گويي منتفي گشت

بهاري تازه آمد در مسيرش

درخت ديگري شد روح پيرش

...

بهار آمد، نسيمش در تن افتاد

كبوتر را هواي رفتن افتاد

درخت آشفته شد، لرزيد برگش

به جان افتاد آسيب تگرگش

...

بگفتا: راه دور و رنج بسيار

بيا فكر سفر با باد بسپار

ازينجا با هزاران بي‌قراري

كجا خواهي شد اي روح بهاري؟

كه خواهد بود در صحرا پناهت

كه از پر مي‌تكاند گرد راهت؟

كه از هر چارسو، فرسنگ فرسنگ

نبيني تكدرختي سنگ در سنگ

...

كبوتر با غروري آتشين جفت

درخت پير را باري چنين گفت:

قبول اين سخن هرچند سخت است

درين صحرا هزاران تكدرخت است.

...

كبوتر رفت و گويي بي‌خبر بود

كه حرفش، زخم يك صحرا تبر بود

از آنجا پر زد و هرگز ندانست

كه بد تا كرد و بهتر مي‌توانست

...

سحرگاهان نسيمي با دل ريش

كف خاكستري مي‌برد با خويش...

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()