۱۳۸٥/٧/٢٢

 

دشواريِ ناگهان

تاريكي ِ ناگوار.

...

بر پنجره‌ام

چندی است كه اين دو سطر بي وقفه فرو مي‌بارد.

 

باران سياه چرك

نگذاشت كه آفتاب، روحم را تنظيم كند

نگذاشت كه گلهاي اقاقيا معطر بشوند

نگذاشت كه آسمان به دادم برسد.

 

در دوزخ خود اسير بودم اينجا

بي منظره،‌ پشت ميله‌هايي كه نبود

شش ماه تمام گير بودم اينجا.

 

نقاشي من چه بود؟

يك لكه مستمر

                        كه اطراف خودش مي‌پيچيد

يك نقطه كه هي بزرگتر مي‌شد

خطهاي كج و معوج بي مقصد

گرداب پر اشتها كه كش مي‌آمد.

 

در ظلمت پرتگاه بي مأمن

آويخته از وهم خودم بودم من.

 

مي‌داني؟ آب‌پاش نوراني!

سرتاسر لحظه‌هاي من تشنه باريدن تست.

 

در دفتر من نام خودت را بنويس

در دفتر من بپاش لطفاً دو سه خط

در دفتر من

يك بار سرايت كن، يك بار فقط.

 

و آنگاه

روح من ازين ابر رها خواهد شد

و آنگاه

تاريكي ناگوار من باد هوا خواهد شد.

 

....

 

نكته: اگر همه شبها قدر بودي، شب قدر بي قدر بودي (گلستان سعدي)

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()