۱۳۸٥/٧/۸

 

بزرگواري تو سخت كوچكم كرده ست

...

هواي دست تو مرطوب بود و باراني

و ابر هرچه به ذهنش رسيد با شب گفت.

...

به شعرهات شباهت نداشتي اصلاً.

...

هزار چهره در آيينهات تماشايي است.

...

به بركت نفست از بهار بيزارم.

...

براي پنجرهات يك حفاظ كم داري.

...

به زخمهاي تنم از نمك دريغ مدار

...

حياط خانه زمستان ممتدي دارد.

...

پرنده خجلت خود را به باد خواهد گفت.

...

از ارتفاع به اندوه من نگاه نكن.

...

به شب رسيدهام و ساك نا اميدم را

به هيچ عطر دگر هيچ اعتمادي نيست.

...

و جاده پيچ و خَمَش درسهاي خوبي داشت.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()