۱۳۸٥/۳/۱٢

 

آتش عمودي بود

در سايبان نازك گزها.

 

 

از ريگها خورشيد ميجوشيد.

 

كفش من

            از بوي عرق لبريز و

                                     شنهاي بياباني.

 

يك مارمولك ، بيقرار و  گيج

سر را به سوي آسمان يك لحظه بالا بُرد

و دور شد در امتدادي محو.

 

در دوردست آبگون دشت

چشمم به دنبال خيالي خيس ميچرخيد.

 

حس خوشايندي است

وقتي كه موج از جانب دريا

در رفت و برگشتي مدام

از زير پاها ماسهها را ميبَرَد با خود.

 

در زير پاها موج ...

                         نه، ماري است.

با ردّ موّاجش.

 

از جيب من خون ميزند بالا

خودكار بيك از تشنگي حالش بهم خورده ست.

 

در خواب و بيداري

از پلكهايم ريگها را ميتكانم باز.

 

مرغان دريايي!

چشمانتان هر لحظه آبي تر!

پرهايتان هر دم   طلايي تر!

 

در سايبان نازك گزها

در من كويري تشنه دارد خواب ميبيند

در من سرايت كرده شنهاي بياباني.

 

مرغان دريايي!

ظهر است رگهايم

و از گلويم ريگ ميريزد.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()