۱۳۸٥/۱/٢٩

 

ای زمزمهام تشنهء آن زمزم جاریت

بگذار بباریم بر این صحن بهاریت

در هر مژه بر هم زدنی، ذکر تو داریم

اشک آمده امروز به تسبیح شماریت

پروانه و نور است و، نگاه من و حیرت

ما هر دو گرفتار  درین آینه کاریت

گرگ است و بیابان و تگرگ است و خیابان

زانو زده بر پای تو آهوی فراریت

آقا! شب عید آمده و این عجمی را

در سوز زمستان خودش وا مگذارید!

 

 

این شعر را  28 اسفند پارسال در مشهد الرضا گفتم

و اظهار عجز و ارادتی است خدمت آن بزرگوار.

با بیانی ناقص که خصلت ما کویریهاست!

مناسبتی هم ندارد جز توسلی پروانهای بر آن آستان نورانی.

 





کلمات کلیدی :غزلها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()