۱۳۸٥/۱/٢٥

 

آدينهء ساكتي است.

 

اندوه مقدس مرا

يك ابر غليظ در طواف آمده است.

(معمولاً شعرهاي من اولشان اينجوري است)

 

نم نم  دارد

صداي موسيقي حزن

از دورترين نقاط

ـ نه. نه. (چه لزومي دارد بيخودي شلوغش بكنم؟)

از آن طرف حياط مي‌آيد:

 

دل بردي ـ و باد ـ ترك غارتگر من!

مي‌پيچد در صداي موسيقي ـ و حال بنده را مي‌گيرد.

 

(البته شما خودت كه منظور مرا مي‌فهمي

با قدري ايهام و اشارات

مي‌خواستم آن نكته اصلي را يكجوري كه فقط من و تو ...

اما همه ظاهراً به اين مسئله پي بردند ـ

ناراحت نباش. اتفاق است، مي‌افتد گاهي!)

 

 

غارت زده

باز در خودم دربدرم.

از چار طرف  توفان

ـ يا هر چه كه تشويش مرا بهتر منتقل كند ـ

در آينه راه مي‌رود

و پنجره را احاطه كرده ست (و گمانم كه خيالاتي در سر دارد).

 

 

آدينهء ساكتي است.

 

اصلاً خبري نيست ـ فقط مي‌گويند

آن سوي تر

ابر و باد و خورشيد و فلك

و ماه ـ كه داشت باز يادم مي‌رفت ـ

دارند براي خودشان مي‌گردند

و فتنه درست مي‌شود ـ يك دو سه سطر بعد

(يك لحظه فقط صبر كنيد)

 

هر چند به اين قصه ندارد ربطي

اين يك دو سه نكته هم شنيدن دارد

(بايد داخل پرانتز بنويسمش كه معلوم شود بي ربط است)

ديوانه و ماه ـ از قديم اينجوري است ـ

مي‌گويند: ماه، آخر معرفت است

ديوانه اگر ماه ببيند

يا شاعر مي‌شود، و يا عاشق

آن وقت تمام مردم دنيا هم جمع شوند

اين سنگ از چاه در نخواهد آمد.

 

 

حالا، سر اصل مطلب خود بروم:

 

 

يك ابر غليظ

بيخودي دور و برم مي‌چرخد

شايد به خيالش كه من از ابر و آدينه دلم مي‌گيرد.

 

نه اين خبرا  نيست ـ به قول اخوان ـ

بيهوده،   حيران نكن اي ابر خودت را و برو

اين دور و برا نچرخ.

از ما گفتن بود، دگر خود داني!

 

من خيلي روبراه مي‌باشم!

باور كن هيچ موردي نيست.

 

آدينهء ساكتي است.

 

ابر و مه و ديوانه و موسيقي و ترك غارتگر و ...ـ

اين حرف و حديثها تمامش سر كاري است

لطفاً به سراغ شعر بعدي برويد.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()