۱۳۸٥/۱/٢۳

 

زوربا گفت: ديشب خواب عجيبي ديدم. توي يك اسكله بودم و 800 دراخما توي جيبم بود.

ميخواستم سوار كشتي شوم. ناخدا جلويم را گرفت و گفت: بليطت كو؟ گفتم: چند ميشود؟ گفت: هزار دراخما. گفتم: من 800 تا بيشتر ندارم. گفت: نميشود. پياده شو! گفتم: اين 800 تا را بگير و قال قضيه را بكن. اگر من بيدار شوم، همين 800 تا هم از جيبت ميرود!

.....

ميخواستم در مورد اهميت رؤيا چيزي بنويسم. ديدم همين حكايت كوتاه از كتاب زورباي يوناني نوشته نيكوس كازانتزاكيس ما را بس!

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()