۱۳۸٤/۱٢/٢٤

امروز بعد از ظهر

جور عجيبي عاشقت بودم.

 

دريا كه يادت هست

دريا كه هر موجش به شعري تازه ميمانست

يا باد وقتي مبتلاي نسترنها بود

يا ابر وقتي در حياط كهنه ميباريد

يا مه كه جنگل را بغل ميكرد...

 

امروز بعد از ظهر

جور عجيبي عاشقت بودم

در بوي ختميها  دلم ميخواست فرشي توي ايوان پهن ميكردم

و خواب ميرفتم

چشمم كه كم كم روي هم ميرفت

يادم ميآمد

                  آب ميخواهد

آن بوته ختمي كه روز شنبه روييده ست

از درز آجرها.

 

دريا كه يادت هست؟

دريا كه هر موجش به شعري تازه ميمانست

 

امروز بعد از ظهر

جور عجيبي عاشقت بودم

اين را كسي جز من نميدانست.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()