۱۳۸٤/۱٢/۱٤

 

شفیعی کدکنی در مجموعه شعر در کوچه باغهای نشابور شعر کوتاه زیبایی دارد به نام «پاسخ»:

 

هیچ می‌دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهم؟

 

ـ زآن که بر این پرده تاریک

                                    این خاموشی نزدیک

آنچه می‌خواهم نمی‌بینم

و آنچه می‌بینم نمی‌خواهم.

                                                (آیینه‌ای برای صداها/ 1376/ ص 295)

 

تاریخ این شعر ، یازدهم مرداد 1346 است.

شعر، بیانیه‌ای است در نارضایتی از وضع موجود.

راستش، همه ما به نوعی از وضع موجود ناراضی هستیم.

آنچه می‌بینیم راضی‌مان نمی‌کند و آنچه دلخواهمان است اتفاق نمی‌افتد.

و شعر، در واقع، پژواک این نارضایتیهاست. سند عدم تطابق هستها و بایدها.

موضوع این یادداشت البته بیان این نکات نیست. بلکه، یادآوری یک شباهت است.

از رابیندرانات تاگور شاعر هندی (1941 ـ 1861 م) کتابهای زیادی به زبان فارسی ترجمه شده است.*

یکی از آنها، کتاب نیلوفر عشق است که شعرهای کوتاه او را در بر دارد و ترجمه‌اش در سال 1344 منتشر شده است. یکی از شعرهای این مجموعه، چنین است:

 

راهم را گم می‌کنم و بی‌راه می‌روم

آنچه می‌جویم نمی‌توانم ببینم

آنچه را می‌یابم که نمی‌جویم.

                                                (نیلوفر عشق/ ص 96)

 

شباهت مضمون این دو شعر، گویای دغدغه‌های مشترک شاعران جهان است.

 

در اینجا، بد نیست به بیتی قدیمی اشاره کنم که شباهت ساختاری زیادی با شعر شفیعی کدکنی دارد. مجد خوافی ، از نویسندگان کهن پارسی که کتاب روضه خلد را در سال 733 هجری به تقلید گلستان سعدی پرداخته است، گوید:

 

طاق بودن مرا ز صحبت جفت

هست ناکام و، جان همی‌کاهم

آنکه می‌خواهمش، نمی‌خواهد

و آنکه می‌خواهدم، نمی‌خواهم!

 

                                                (روضه خلد/ ص 187)

 

 

 

* شماره 45 مجله بخارا که پاییز امسال منتشر شد، ویژه نامه رابیندرانات تاگور است و مطالب متنوعی درباره این حکیم، شاعر و نویسنده هندی دارد.

 

 

 





کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()