۱۳۸٤/٦/۱٢

راستش را بخواهيد در اين روزگار كم پيش ميآيد غزلي را بخوانم

و كليات و جزيياتش هر دو مرا بگيرد. اما اين اتفاق پريروز افتاد.

در صفحه شعر روزنامه شرق كه پست و بلند زياد دارد و ايضاً

در ميان اسمهايي كه هر هفته تكرار ميشوند، غزلي خواندم از آقاي جلايي

كه راستش را بخواهيد خيلي مرا گرفت. شاعرش را نميشناسم

و اولين باري است كه ازو شعري ميخوانم.

اما دلم ميخواهد از اين به بعد نامش را به خاطر بسپارم.

زبان غزل و شكل روايت آن، با همه سادگياش، بسيار پرداخته و يكپارچه است.

حيفم آمد كه از اين غزل يك دست و صميمي بگذرم.

...........

 

باز هم دخترك قصه ما، خواست از قصه ما در برود

خواست با قلب ترك خورده ما ـ كه غريب است ـ كمي ور برود

 

: «هاي! آقاي نويسنده! ببين، داستان تو پر از فاصله است

من كه ميترسم ازين فاصلهها آخرش حوصلهام سر برود»

 

: «حرف بي حرف، تو در اين قصه، نقش يك آدم بد را داري

دخترك ميرود، اما اين حرف نكند از دهنت در برود!»

 

: «داستاني كه تو در آن هستي، قصه بي سر و سامانيهاست

دختر خاطرههاي همه خوب، بايد از پيش تو  آخر برود»

 

از همان جمله آغازي متن، آخر قصه ما روشن بود

ميرود ميرود، اما اي كاش، يك كمي ساده و بهتر برود!

                                                                       

                                                                        صادق جلايي

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱٢
    لینک مطلب   نظر شما ()