۱۳۸٤/٦/٥

بعد از دو روز كه آمدم

درخت سيب روي حياط لَه لَه مي‌زد.

دَم ِ عصر، شلنگ آب را گذاشتم پاي درخت.

مورچه‌هايي كه بين خاك و تنه درخت رفت و آمد مي‌كردند،

سر در گم شدند.

آنهايي كه بر خاك بودند، بر آب رفتند

و آنهايي كه بر درخت بودند، مجال پايين آمدن نيافتند.

مورچه‌هاي بلاتكليف روي درخت، اضطراب قشنگي داشتند.

نمي‌دانستم كه تشنگي درخت را دريابم

يا آوارگي مورچه‌ها.

...

آفتاب غروب، شرم سيبها را دوچندان كرده بود.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()