۱۳۸۱/۱۱/۱۳

سحابی استرآبادی معروفترين شاعر رباعي‌گوی فارسی در قرن يازدهم و در دوره صفوی است. تعداد رباعيات او را تا ۱۲ هزار رباعی گفته‌اند. وی در رباعي‌گويی طرز خاصی داشته که تا حدودی بر ذهن و زبان بيدل دهلوی در رباعياتش تأثير داشته است. زبان او در نگاه اول کمی نامأنوس جلوه مي‌کند اما اگر با آن انس و الفتی پيدا شود تازگيها و نازکيهايی در سخن او به چشم خواهد آمد. چند تا از رباعيات او را که حتم دارم هيچ جای ديگر نخوانده‌ايد در اينجا مي‌نويسم.

يک جلوه نمود دلبر جانی ما
آرام ربود از دل زندانی ما
تا بويی از آن بهشت باقی برديم
دوزخ گرديد هستی فانی ما.
...
ای اهل مجاز! هر چه در کيش شماست
بهر روش حقيقت انديش شماست
گفتند به رندی که: چرا مجنونی؟
گفتا: ز آن رو که عقلها پيش شماست!
...
هر چند که نفس و عقل و کفر و دين است
آيينه مردم حقيقت‌بين است
«حيران»م خواند زاهد دل مُرده
نشناخت که کيفيت انسان اين است.
...
جز عشق سخنگوی سخندانی نيست
ور هست، درو خلوت جانانی نيست
هستی عشق است و هر چه غير از عشق است
غير از غوغای جامه و نانی نيست.
...
جنت ز لقای دوست پرتوگير است
هر فرع که هست ، اصل را تفسير است
خنديدن مرد ، صورت خوش‌وقتی است
ز آن گونه که گُل بهار را تعبير است.
...
در وهم تو ـ زاهد! ـ از قدم چيزی نيست
بيرون ز حديث کيف و کم چيزی نيست
گفتی : کاری نمی‌کنم جز «الله»
والله که «الله» تو هم چيزی نيست.
...
در عالم خلق ، دم به دم قصه اوست
نفع و ضرر و شادی و غم قصه اوست
هر رنگ برآمديم کار او بود
اين قصه ما نيست، که هم قصه اوست.
...
در عالم دل که خواب را نشناسد
جز شورش و اضطراب را نشناسد ؛
يکتايی ما را همه کس می‌داند
کس نيست که آفتاب را نشناسد.
...
گفتم : همه بيداد نمی‌بايد کرد
گفتا که : ز خود ياد نمی‌بايد کرد
گفتم که : چنان گوی سخن تا شنوم
خنديد که : فرياد نمی‌بايد کرد!
...
هر لحظه هوايی شد و هويی آمد
دل ، محو غريب خوی و بويی آمد
القصه که در عشق نديدم چيزی
جز اينکه «من»ی رفتم و «او»يی آمد.
...
کس دفع غم از سرشت نتواند كرد
حك غم سرنوشت نتواند كرد
غير از ساقي كه ساغرش در دست است
كس دوزخ ما بهشت نتواند كرد.
...
گفتم : چه بود مرا هراسان كردن؟
گفتا : تدبير ناسپاسان كردن!
گفتم كه : ربودن دلم اين همه چيست؟
خندان شد و گفت : مرگ آسان كردن!
...
اي كز خاكي بس گهر انگيزي تو
باغ آرايي ، گل تر انگيزي تو
ما جمله فسرده و ملوليم ، مگر
افسانه تازه اي بر انگيزي تو.
...
كس نيست به عالم تهي از سودايي
دنبال مراد خويش بي غوغايي
هر چند نگاه كردم ، اين قصه نبود
جز گريه آدمي پي حوّايي.
...
تا چند مرا به خاك و خون اندازي
گه در عقل و گه به جنون اندازي
اي نور كه در جان من تاريكي
وقت است كه پرتوي برون اندازي.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()