۱۳۸٤/٤/۱۳

 

 

دوست عزیز آقای جلیل صفر بیگی که یکی از رباعیسرایان مطرح امروز ایران است، اخیراً در وبلاگ خود رباعیی درج کرده که اجرای جدیدی است از یک مضمون قدیمی که بخصوص در قرن ششم و هفتم هجری شاعران فارسی زبان از آن خیلی خوششان میآمده و در چندین رباعی آن را بکار بردهاند.

            رباعی جلیل این است:

با حوصله کیف و چمدانم را بست

ـ انگار که دست و پای جانم را بست ـ

گفتم که بگویم چقدر دوس ... ولی

با بوسه محکمی دهانم را بست.

 

            مضمون مورد نظر در شعر قدیم فارسی، یک مغلطه و مصادره به مطلوب عاشقانه و شاعرانه است که در دو وجه مورد استفاده قرار گرفته است. در یک وجه آن، معشوقی است که از عاشق خود دلگیر است و میخواهد داد و هوار راه بیندازد، و عاشق هم فرصت را مغتنم میشمارد و با یک بوسه به شکایتش خاتمه میدهد! از آن طرف هم گاه پیش میآید که عاشق جانش از دست آزار و اذیتهای معشوقش به لب میرسد و میخواهد خروش بر آورد که معشوق هم دلش را با یک بوسه به دست میآورد و قال قضیه را میکند. در همین وجه، عاشق گاهی زرنگبازی در میآورد و میگوید اگر از سر و صدای من ناراحتی، بیا و لبت را بر لب من بگذار و صدایم را خفه کن! در هر سه مورد، بوسه،  کارکرد صدا خفه کن را دارد! در نظر بگیرید اگر قاتلین میخواستند روزی روزگاری از این صدا خفه کن استفاده کنند، ملت چه قدر تقاضای قتل میکردند! من در یادداشتهایم تعدادی از رباعیاتی را که در همین حال و هوا بودند پیدا کردم که برای دیدن سیر تحول این مضمون مینویسمشان.

 

 

قرن ششم هجری.

رفتم به وداعگاه و کردم طلبش

ز آن پس که بسی کشیده بودم تعبش

فریاد بر آمد از لب چون رطبش

فریاد به بوسه در شکستم به لبش.             مؤید الملک طوسی

 

 

دوش آن بت من دست در آغوشم کرد

بگرفت و به قهر حلقه در گوشم کرد

گفتم: صنما! ز عشق تو بخروشم

لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد.                           تمهیدات عین القضات همدانی

 

 

دوش آمد و ره بر دل و جانم در بست

زنار ز زلف دلستانم در بست

گفتم که ز زلف دلکشت بخروشم

برخاست به یک شکر دهانم در بست.                       عطار نیشابوری.

 

 

ای دوست! شبی دست در آغوشم کن

یک حلقه به دست خویش در گوشم کن

گویی: چه کنی ناله؟ فراموشم کن!

سهلاست، به یک دو بوسه خاموشم کن!                 شرف الدین شفروه

 

 

دریافتم آخر ز قضا را به شبش

صد بوسه زدم بر لب همچون رطبش

او خواست که دشنام دهد، حالی من

دشنام به بوسه در شکستم به لبش.                      مهستی گنجوی

 

 

قرن هفتم هجری.

بر حرف نهاد دوش یار انگشتم

بر جست و کشید از سر مستی مشتم

دشنام همیخواست که آغاز کند

دشنام به بوسه در دهانش کشتم.                          عایشه سمرقندی

 

 

یک شب به خودت کشم به مشکین رسنت

صد بوسه زنم بر لب شکر شکنت

وز بوسه چو فریاد کنی، در شکنم

فریاد به بوسهای دگر در دهنت.                               جمال اشهری

 

 

گه زلف دراز در میانت شکنم

گه مهر لب شکر فشانت شکنم

ور تنگ دهانت قصد دشنام کند

دشنام به بوسه در دهانت شکنم.                           مجدالدین همگر

 

 

قرن هشتم هجری.

گفتم چو بدیدمش دمی ناز کنم

و آنگه گلههاش یک یک آغاز کنم

لب بر لب من نهاد تا وقت سحر

نگذاشت مرا که تا دهن باز کنم.                              علاءالدوله سمنانی

 

 

زرگر پسری ز هوش مدهوشم کرد

گوشم بگرفت و حلقه در گوشم کرد

رفتم که ز درد گوش فریاد کنم

لب بر لب من نهاد و خاموشم کرد.                           امیر خسرو دهلوی

 

 

قرن یازدهم هجری.

یا از دل بی وفا فراموشم کن

یا از خم زلف حلقه در گوشم کن

ای دوست! گر از شکایتم دلگیری

لب بر لب من گذار و خاموشم کن.                           سالک قزوینی

 

 

 





کلمات کلیدی :مسایل رباعی و کلمات کلیدی :یادداشتها

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()