۱۳۸٤/۳/٦

 

 

 

تصوير من قدري ترك خورده ست امشب

ديوار پشت قاب هم دارد ميافتد

چين و چروكم را كمي آهستهتر كن

برف مرا در پاكت خورشيد نگذار.

 

قرن ششم. عطار. شهر هفتم عشق.

ديروز، عين ظهر بر ميگشتم از قاف

ناچار، اين باران پنج عصر داغ است.

 

چنگي زدم، تاريكيات را شانه كردم

در انتشار گيسوانت ماه لرزيد.

 

رفتم به صحرا و نسيمش نسترن داشت

واگن به واگن بوي حوّا پرتقالي است

در باغ سيب، ايمان من ممنوعه ميرفت.

 

شعري نوشتم، آسمان مرطوب ميزد

مربوط من! دندان عقلم كرم دارد

دل كندم از لبهاي تو، آواز لق شد.

 

در حوض آبي ماهيان ترسيده بودند

باران كه آمد، چترها لكنت گرفتند.

 

بايد ببخشيد اين صداي بي اتو  را

چين و چروكش وامدار يك جنون است

و آمدم، جن در لباسم راه ميرفت.

 

اي راه راه خندهات، عرياني من!

اين بار قسطم را سر موعد بپرداز

تا ظلمتم در امتدادت گُر بگيرد.

 

بنويس اي خاك دچار برف، بنويس:

اين ارتعاش خيس مديون بهار است.                    

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()