۱۳۸۳/۱٠/٢٤

 

سحاب همان ابر است.

 

دلواپس پيراهنتم

كه در جيبهايش

ابرهاي شمالي گريه مي كنند.

 

خورشيد

در غربت ميوه داده است.

 

ابرهايت را

گره بگشاي

                كه پرتقالها بريزند.

 

تو نمي داني

دكمه هاي ملس

چقدر شور مرا شيرين مي كنند.

 

هاي!

   ابروهايت را...

 

 تزييني است

 

 

چلّه

 

چهل شب است

درين زوايا

خداي را به تنگ آورده ام.

 

لبانت را تر كن

تا خطوط موازي بياسايند.

 

چهل شب است

در اضلاع اين رؤيا گرفتارم.

 

لبانم را تر كن

تا دايره ها جوان شوند.

 

 

                        22 دي 83  

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٤
    لینک مطلب   نظر شما ()