۱۳۸۱/۱۱/٧


اسفند 1372. از ميني‌بوس كه پياده شدم ، از پشت تابلوي پادگان گهرباران ساري بوي دريا بدجوري مرا با خود برد. روزها كه از آموزش نظامي رها مي‌شدم ، دريا به اندازه تنهايي اين كويري دريا نديده با شكوه و بزرگوار بود. سلوك يك ماهه من در سواحل گهرباران ، فرصت زيباي كوتاهي بود به اندازه شعرهاي كوتاهم. منقطع و با فاصله ولي در حال و هوايي يگانه.

بر شاخه
پرنده اي است بي نام و نسب
نيكا و خوشا!

*
بوي صدف است و
جيك جيك دم صبح
در حال پرنده ام.

*
اي حالت آشفتگي من ـ
ـ دريا!

*
بر ساحل ، هيزم تر افروخته اند
آغشته به بوي دود بر مي‌گردم.

*
از تخته سياه
شبنم انگيخته ـ نرم
بوي صدف و ستاره در هم شده است.

*
دريا را مي‌شنوم
از روزنه خفيف آسايشگاه.

*
اندوه فراموشي دريا
ـ اي شب!

*
باران نثار شبنم و مرواريد
ميراث مه شبانه
بر شانه كاج.

*
بر ساحل سرد
درياست كه پير مي‌شود
موج به موج.

*
باد سر ظهر
مزه شن مي‌داد.

*
دريا
به پريشاني خود مشغول است.

*
همخواني قورباغه ها در نيزار
يك دو سه بي حوصله سربازان.

*
درياي ملول
كافور و كف و كرم و صدف.

*
چون موج كه مي‌آيد و
بر مي‌گردد
سوداي رسيدن است در هر نفسم.

*
غمناكترين ترانه ساحل
خاموشي مرگ مرغ دريايي است.

*
شب
مثل پتوي مرده سربازي
از پنجره
نيم‌دار و نم‌دار گذشت.

*
اي آبي مست!
كي بستر خاك را تهي خواهي كرد؟

*
درياي زلال
ـ روزي ماهيها
درياي گرفته
ـ رزق ماهيگيران.

*
آنك
بر ساحل
رد پاي دم جنبانك!

*
دريا همه روز
بر مي‌شود و
نرم فرو مي‌شكند.

*
بنگر كه چگونه تازه مي‌داردمان
بيتابي تابناك پروانه خرد.

*
بوي صدف است و
جيك جيك دم صبح
در حال دميدن است:
يك ساقه ترد.






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۱/۱۱/٧
    لینک مطلب   نظر شما ()