۱۳۸۳/۸/۱۳

 

777777777777

777777777

7777777

777

حسين سروش پر كشيد .

 

او يك استعداد حرام شده بود. يك شعر بلاتكليف بود و ناتمام.

به تعبير شفيعي كدكني:

در اين عرصه تاريك چون موج ميكاهيد

آنچه ميخواست نمي يافت و آنچه مي يافت نميخواست.

ذهنش شعر بود و حكمت.

شعر و حكمتي كه به كار خودش نيامد، اما شايد ديگران را به كار مي آمد.

حكمت آموخته مدرسه جنون بود و بي خويشتني.

ذكر صفت زنده ياد جلوي نام او  ناباوري مرگش را در ذهنم مضاعف مي كند.

 

دفتر شعرهايش را داده بود به من كه فكري برايشان بكنم.

هر وقت شعر تازه اي ميگفت، بعد از خواندن ، كاغذش را ميداد كه كنار بقيه شعرهايش بگذارم.

ميگفت جايش پيش شما امن است.

بعضي شعرهايش را چند بار براي من ميخواند و مينوشت.

اين اواخر تعدادي از شعرهاي كوتاهش را جمع و جور كردم براي چاپ.

نسخه تايپ شده اش را دادم ببيند.

اسمش را نيابتاً با الهام از يكي از شعرهايش گذاشته بودم:

تنها بدون رد پا.

 

و اينك او تنها بدون ردپا، در برهوتي ناشناس مي رود.

حيف از آن همه شوريدگي و جنون. دربدري در خويش. بي پناهي و بي تعلقي.

ديشب چون شمع آن قدر از خودش مايه گذاشت تا تمام شد.

و هيچ دستي نبود كه بگيردش و بگيراندش.

دودم ز سر همي رود و ....

 

چند تا از شعرهايش را مروري دوباره ميكنم:

 

بهار كه آمد

بيد مجنون مرده بود

آه

سايبان ليلي چه مي شود.

..

عصر تنگي است

كه من هر لحظه بزرگتر ميشوم

و ايمانم كوچكتر.

..

شام ديجور

تنها تو در ميگشايي

تا باد سرما زده

خود را گرم كند.

..

در لباسهايم

چيزي گم شده است

سياهي

در تاريكي.

..

مي رفتيم

           جاي دنجي پيدا كنيم؛

چشمهايمان گم شد.

..

شب و غربت و زلف يار

سياهي، سياهي، سياهي.

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۳
    لینک مطلب   نظر شما ()