۱۳۸۳/٧/۱۱

دوست عزيزم آقاي امير علوي اخيرا ــ يعني همین امروز ــ شعري گفته و از من خواسته است آن را در وبلاگم بگذارم و ببينم نظر دوستان چيست.

 

ماه آمد و عروس درختان باغ شد

آيينه جلوه كرد و شبم چلچراغ شد

دستي زدم در آب و سراسيمه چرخ زد

ماهي حوض رفت و دلم نقره داغ شد

سيب آمد و درخت به رقص آمد از غرور

افتاد توي بركه و سهم كلاغ شد

 

تاريكي اتاق چه بي‌رحم مي‌وزيد

بر دستهاي من...

                      ــ و چه كابوس تيره‌اي!

برخاستم ز خواب و،  در آيينه مانده بود

تصوير مرد گم‌شده‌اي در جزيره‌اي

در دوردست متن، تكان داد دست خويش

كشتي گذشته بود بدون مسافرش

تنهاترين سكوت، سكوت جزيره‌اي است

كه در غروب، يخ زده خون مسافرش

 

تنهاترين سكوت،  شب من

                                   ــ كه ماه را

مي‌خواست توي دست بگيرد، ولي نشد

مي‌خواست مست مست در آتش فرو رود

چون شمع، مست مست بگيرد، ولي نشد

مي‌خواست هرچه هست ببخشد به يك نگاه

عشقي به هرچه هست بگيرد، ولي نشد!

 

كشتي گذشته بود و شب از نيمه رفته بود

ماه آمد و دوباره در آيينه جلوه كرد

چشمان تو بر آتش من باد مي‌زدند

توفاني از ستاره در آيينه جلوه كرد

دستي زدم در آتش و ماه از كفم گريخت

لرزيد پشت پنجره، در باد، سيب كال

بوسيدمت به مستي و آتش گرفت ماه

ماهي حوض پر زد و افتاد سيب كال.

 

اين شعر را براي تو مي‌خواستم...

                                           ولي

تاريك شد اتاق و نگاهت غروب كرد

دستم به بوي سيب بر آمد، و بي نصيب

در آستين گم‌شده خود رسوب كرد

مي‌خواستم براي تو اين شعر و ...

                                             ناگهان

خودكار بر سفيدي كاغذ طلوع كرد

خودكار بر سفيدي كاغذ نوشت و رفت

اين شعر را براي تو بايد شروع كرد.

 

اين شعر را براي تو مي‌خواستم نوشت

تنهاترين سكوت... كه دور از كنارتم

اين شعر را براي تو آغاز كردم و

مي‌خواستم بگويم : من دوست دارتم

...

مي‌خواستم بگويم : من دوست دارمت!

 

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()