۱۳۸۳/۱/۳۱

 

حدود بيست سال پيش. كم نيست. خودش عمريست. يكي دو سالي بود كه براي خودم شعرهايي ـ چيزهايي به اسم شعر ـ مي‌گفتم و در دو دفتر بغلي جلد آبي يادداشت مي‌كردم. شعرهايي كه در اوايل انقلاب در رونامه‌هاي جمهوري و كيهان و اطلاعات از شاعران نسل انقلاب مثل علي معلم و حميد سبزواري و نصرالله مرداني و حسن حسيني و قيصر امين‌پور چاپ مي‌شد خوراك من بود. مثنوي هجرت علي معلم در ذهنم طنيني تازه و دلنشين داشت:

 

اين قصه را با من بخوان باقي فسانه‌ست

اين قصه را بسيار خواندم. عاشقانه‌ست...

 

يكه‌تاز مطبوعات آن دوران البته نصرالله مرداني بود. سال دوم دبيرستان بود ـ گويا 1362 ـ كه كتاب قيام نور او را كه چند چاپ هم خورده بود از كتابفروشي سازمان تبليغات در شهرك مس سرچشمه خريدم. خواندن اين كتاب نمي‌گويم كه روي من خيلي تاَثير داشت,‌ ولي بعضي از شعرهايش ذهن نوجوان مرا با خود درگير كرد:

 

ـ دلت كتيبه خورشيد روزگاران است...

ـ خسته‌ام من خسته از آزار شب...

(مثنوي انقلابيي كه از آن بوي فروغ به مشام مي‌رسید!)

ـ به مرگ ثانيه‌ها چشم روزگار گريست...

ـ جنگ جنگ است بيا تا صف دشمن شكنيم ...

 

خبر انتشار كتابهاي حسن حسيني و قيصر امين‌پور را نمي‌دانم كجا خواندم كه بلافاصله نامه‌اي به حوزه هنري نوشتم و خواستم كه برايم كتابها را بفرستند. پول كتابها را كه دوتاشان روي هم 265 ريال مي‌شد تمبر خريدم و پست كردم. كتابها رسيد و نمي‌دانيد كه چقدر از خواندن آنها كيف كردم: همصدا با حلق اسماعيل (حسن حسيني)؛ در كوچه آفتاب (قيصر امين‌پور). همصدا با حلق اسماعيل را به دوستي امانت دادم و ديگر به من پس نداد. شش سال بعد دوباره اين كتاب را از يكي از كتابفروشيهاي تهران خريدم. گاهنامه‌هاي سوره  را كه از سال 59 به بعد در حوزه هنري چاپ مي‌شد و ملغمه‌اي از شعر و داستان و نقد و گزارش و مصاحبه بود به طور مرتب از كتابفروشيهاي سازمان تبليغات مي‌خريدم و مي‌خواندم و قطعاً اين كتابها در شكل‌گيري شخصيت شعري من بي تاَثير نبود (البته اگر این 4 خط شعر را بتوان شخصیت شعری نامید!). در يكي از همين نشريات سوره, يك شعر نو از حسن حسيني چاپ شده بود كه با دوبار خواندن در ذهنم نشست و هنوز بعد از هفده هجده سال كه از آن زمان مي‌گذرد كمابيش همه آن را در خاطر دارم. وزن خوش آهنگ, طنز دروني و احتمالاً خوشاهنگي قافيه‌هاي اين شعر از عواملي بود كه باعث شد در ذهن من به حضورش استمرار دهد. پيش‌زمينه محتوايي اين شعر ممكن است امروز ديگر مورد پسند عده‌اي از جمله بسي از شاعران انقلابي ديروز نباشد: صدور انقلاب و مخالف‌خوانيهاي جريانات فكري چپ در آغاز پيروزي انقلاب. شعر حسيني را اينجا بر اساس محفوظاتم باز مي‌نويسم. قاعدتاً در كتابهاي شعر چاپ شده حسيني از اين شعر  اثري نيست. گمان مي‌كنم چند كلمه شعر از ذهنم رفته باشد يا يكي دو سطر را پس و پيش نوشته باشم. باشد. براي تجديد خاطره كه خوب است و نيز براي يادكردي از آن مرحوم.

 

گل كه در باغ شكفت

گفتنيهاي معطر را گفت.

 

گل كه در باغ شكفت

مي‌توان گفت كه اين جنس لطيف

بايد از پنجره باد

                    به اقصاي بلاد

هيچ صادر نشود؟

مثل اين است كه:

                      آدم ـ آدم؟ ـ

روي يك تكه مقوا بنويسد كه:

                                      زمين برهوت

بايد اصلاً به خيال دهن تب زده ‌اش

طعم باران متبادر نشود!

و بكوبد وسط قلب كوير.

 

گل كه در باغ شكفت

گفتنيهاي معطر را گفت

و شما

       سوي يك تكه مقوا رفتيد

باد بر حرف شما قهقهه سر داد و گذشت

انتشارات شما بوي غلطنامه گرفت

و شما وا رفتيد.

 

اندكي شرم كنيد

تا به كي مي‌خواهيد

آب در هاون انديشه خود نرم كنيد؟

 

گل كه در باغ شكفت

گفتنيهاي معطر را گفت.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱/۳۱
    لینک مطلب   نظر شما ()