۱۳۸٢/۱٢/۱٩

جعفر مدرس صادقی در مصاحبه با روزنامه شرق در مورد جايزه اشتراکی نکاتی گفته است که برای من تازگی دارد.

 جعفر مدرس صادقي و جايزه اي كه نگرفت
«جعفر مدرس صادقي»، نويسنده و مترجم، جايزه يك ميليون و دويست و پنجاه هزار توماني ادبي يلدا را نگرفت. اين نويسنده كه به خاطر نوشتن مجموعه داستان «آن طرف خيابان» كانديداي دريافت جايزه بهترين مجموعه داستان از جايزه ادبي يلدا شده بود در اعتراض به اهداي جايزه اشتراكي از دريافت آن صرف نظر كرد. او در پيامي كه به ناشر كتابش نوشته بود از او خواسته بود كه اين خبر را به برپاكنندگان جايزه يلدا بدهد. برپاكنندگان جايزه يلدا نيز اعلام كردند كه مبلغ اين جايزه سال آينده بر جايزه مجموعه داستان افزوده خواهد شد.    
روزنامه شرق ، دوم دی ماه ۱۳۸۲

• چرا جايزه يلدا را قبول نكرديد؟
به دليل اشتراكي بودن. فقط همين. و پيغامي هم كه براي جناب آقاي رمضاني، مدير محترم نشر مركز فرستادم و خواهش كردم كه به برگزاركنندگان جايزه ابلاغ كنند فقط همين يك جمله بود. اما حالا كه پرسيديد، بدم نمي  آيد كه توضيح بيشتري بدهم. من اصلاً از جايزه زياد خوشم نمي آيد. جايزه يك بدي  هايي دارد و يك خوبي  هايي. اولين بدي جايزه اين است كه نويسنده را مي  برند روي سن و براي او دست مي  زنند و به اين ترتيب نويسنده در معرض ديد تماشاچي  ها قرار مي  گيرد و بايد از آنها تشكر كند و احياناً از هيأت داوران هم تشكر كند كه به او جايزه داده  اند و اين كارها اصلاً در شأن او نيست و نبايد باشد. نويسنده بازيگر نيست كه برود روي سن. نمي  خواهم خداي نكرده به بازيگرها اسائه ادب كنم. اين فقط يك مسئله فني است. مي  خواهم بگويم كه كار نويسندگي با بازيگري فرق مي  كند. كار بازيگري اقتضا مي  كند كه بروي روي سن و اصلاً جاي هر بازيگري آنجاست. اما نويسنده بايد توي تماشاچي  ها باشد، نه روي سن. نويسنده بايد ببيند و كسي نبايد او را ببيند. نويسنده اگر در معرض ديد باشد و روي سن و زير نورافكن  ها، درست همان  جايي است كه نبايد باشد: خودش نمي  تواند چيزي ببيند و بر عكس، همه او را مي  بينند و براي او دست مي  زنند و شايد در چنين موقعيتي احساس بازيگري هم به او دست بدهد و كاري از او سر بزند و حرفي از دهنش دربرود كه اصلاً در شأن او نيست و به او نمي  خورد. و يك بدي ديگر جايزه اين است كه يك احساس رقابتي به وجود مي  آورد كه براي نويسنده هيچ احساس خوبي نيست. يعني اين تصور را به وجود مي  آورد كه مسابقه  اي در كار است. هيچ مسابقه  اي در كار نيست. هر نويسنده  اي براي خودش مي  نويسد و خواننده  هاي خودش را دارد. اگر قرار باشد كه نويسنده  اي بهتر از نويسنده  هاي ديگر باشد، اين را خواننده  ها و بعد از خواننده  ها، زمان ثابت مي  كند. جايزه خلوت نويسنده را به هم مي  زند و او را وارد مسابقه  اي مي  كند كه در هر صورتي، چه ببرد و چه ببازد، به نفعش نيست.  اگر ببرد، خيال مي  كند كه فتح بزرگي كرده است، در حالي كه هيچ خبري نيست و فقط هُلش داده  اند توي صحنه، در حالي كه جاي او آنجا نيست، توي تماشاچي  هاست، و اگر ببازد، خيال مي  كند كه به او توهين كرده  اند و به او گفته  اند ببين، كتاب تو از اين كتابي كه جايزه برده است بدتر است، در حالي كه اين طور نيست و تازه بخت با او يار بوده است كه از توي تاريكي نيامده است بيرون تا بتواند همچنان ببيند و بنويسد.اين از بدي  هاي جايزه. و اما خوبي  هاش. جايزه - هر جايزه  اي - معلوم است كه هر آدمي را خوشحال مي  كند و ذوق  زده مي  كند. خود من هم با همه اين حرف هايي كه زدم، معلوم است كه از جايزه بردن خوشحال مي  شوم و ذوق  زده مي  شوم. جايزه بيشتر از همه بچه  ها را ذوق  زده مي  كند و اين خوشحالي و ذوق  زدگي هم كه ما داريم مال بخش بچگي ماست كه همه ما كم و بيش داريم و چه خوب است كه داريم و هر آدمي لازم است كه آن كودك درون خودش را هميشه زنده نگه دارد و اين كودك درون خودمان را ما خيلي جاها و خيلي وقت ها لازم داريم و از جمله در زمان جايزه گرفتن.
اما جايزه اشتراكي. جايزه اشتراكي حسابش با هر جايزه ديگري فرق مي  كند. جايزه اشتراكي هم مي  خواهد جايزه باشد و هم نمي  تواند جايزه باشد. جايزه اشتراكي حتي آن كودك درون ما را هم خوشحال نمي  كند. خوشحال كه نمي  كند هيچ، تازه توهين  آميز و آزاردهنده هم هست. چون كه تكليفش معلوم نيست، چون كه ناقص و ناتمام است. جايزه دادن يعني اداي احترام و ستايش و اين اداي احترام و ستايش وقتي كه به  اكراه و ناتمام باشد، به هيچ دردي نمي  خورد. اهداي جايزه اشتراكي مثل همان از جا برخاستن نيمه  تمام بوسهل زوزني است در مقابل حسنك. بيهقي تعريف مي  كند كه وقتي حسنك را چند روزي پيش از اين كه به دار بزنند به مجلس بزرگان قوم آوردند، خواجه احمد حسن ميمندي و همه بزرگان ديگر به احترام او از جا بلند شدند. بوسهل زوزني هم (كه به خون حسنك تشنه بود) ناچار از جا برخاست، اما نه كامل. فقط نيم  خيز شد. خواجه احمد حسن ميمندي از اين حركت به  شدت عصباني شد و به بوسهل زوزني گفت : در همه كارها ناتمامي! من خيال مي  كنم بوسهل زوزني اگر هيچ زحمتي به خودش نمي  داد و از سر جاش تكان نمي  خورد، خيلي سنگين  تر بود.
   روزنامه شرق، هجدهم اسفند ۱۳۸۲






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()