۱۳۸۱/۱٠/٢۳

۱.
وقتی که خيال بود و تشويش نبود
يکرنگی من مصلحت انديش نبود
با چند خط ساده و رو راست ، دلم
نقاشی کودکانه‌ای بيش نبود.

۲.
هنگام سحر بر لب آيينه رود
تصوير من انعکاس تنهايی بود
ناگاه درون آب سنگی افتاد
آيينه شکست و صورتم پر پر شد...

۳.
سرتاسر شب خسته فرو می‌بارد
اين برف که آهسته فرو می‌بارد
بر سقف و ستون خانه، سرتاسر شب
آهسته و پيوسته فرو می‌بارد.

۴.
خورشيد خموشانه پس کوه غنود
آبی همه نيل گشت و آتش همه دود
ای تازه‌ترين ستاره در باغ کبود!
از مات درين شبانه بسيار درود!





به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۱/۱٠/٢۳
    لینک مطلب   نظر شما ()