۱۳۸٢/۱٢/۱٤

 

در يك اثر خوشنويسي ژاپني كه از قرن هجدهم باقي مانده، نگاره گر پير كلمه ريو را كه به معني اژدهاست چنان پيچ و تاب داده كه شكل ظاهري آن نيز همچون اژدهايي برافروخته جلوه می‌كند. شاعران جديد ژاپني هم ازين هنرنماييها دارند. در كتاب انديشه و احساس در شعر معاصر ژاپن كه هاشم رجب‌زاده ترجمه كرده است نمونه‌هايي از شعرنگاره‌هاي جديد ژاپني را می‌توان ديد. از جمله شعر باران كه حروف آن به شكل قطرات باران تمام صفحه را فراگرفته و شعر ساحل و دريا كه هماميزي موزون اين دو كلمه تصويرگر موجها و ماسه‌هاست.

   حس القايي اين شعر نقاشی‌ها يا شعر نگاره‌ها البته از شكل بصري كلمات ريشه می‌گيرد. يعني در واقع اين ظرفيت بايد در شكل نوشتاري كلمات  يك زبان وجود داشته باشد تا بتوان به چنين حسي رسيد. به همين دليل فكر نمی‌كنم كه شكل ترسيمي كلمات فارسي بتواند چنين تأثيري را در خواننده و بيننده ايجاد كند. البته بعضي خوشنويسان قديمي ذوقي به خرج می‌دادند و با تركيب كلمات، اشكالي مثل مرغ و اسب و شير می‌كشيدند. و يا در نقاشيخطهاي امروزي هنرمند می‌كوشد با تركيب خط و نقاشي مفهوم ذهني خود را بر پرده جان بخشد. از آنجا كه دستمايه هنرمندان خوشنويس ما عموماً شعر است شايد اين توهم ايجاد شود كه اينها از يك سنخ و يك جنسند. ولي نقاشيخط  ولو اينكه نوشتارش شعر باشد ماهيتاً با شعر نگاره  فرق می‌كند.

 

   به نظر من خط فارسي به خاطر تفاوت ماهوي كه با خط ژاپني دارد اصلاً امكان چنين بازيهاي تصويري را به شاعر نمی‌دهد و اصرار كساني كه می‌خواهند با شكلك كشيدن و فلش زدن و پاره پاره كردن كلمات  اين تصور موهوم را عملي كنند راهي به دهي نمی‌برد. عرض خود می‌برند و خوانندگان را به زحمت می‌اندازند.

    البته راههاي ديگري براي القاي حس از طريقي غير از دلالت معنايي كلمات وجود دارد كه شاعران بزرگ ما آن را به كار گرفته‌اند و آن استفاده از ظرفيتهاي صوتي و آوايي واژگان است. واج آرايي يا هم‌حرفي يكي از اين شگردهاست كه البته از بس مورد استفاده و سوء استفاده قرار گرفته ديگر در شنوندگان و بينندگان و خوانندگان ـ حداقل بدين شكل كه شاعران امروز بكار می‌برند ـ تأثير و تازگي خاصي ايجاد نمی‌كند. شگردهاي ديگري هم هست كه به چند مورد آن كه ديگران در شعر حافظ يافته‌اند اشاره می‌كنيم. از جمله در بيت زير كه كل غزلش از شاهكارهاي حافظ است:

 

من كه شبها ره تقوا  زده ام با دف و چنگ

حاليا سر به ره آرم، چه حكايت باشد!

 

به قول شفيعي كدكني، شيوه تركيب و تقطيع كلمات مصراع اول و امتداد هجاي پاياني كلمات «شبها/ تقوا/ با»  صداي دف را  باز می‌آفريند:

من كه شبها (فعلاتن)

                ره تقوا (فعلاتن)

                         زده ام با (فعلاتن)

                                    دف و چنگ...

 

و يا غزل ديگر او:

 

زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست

پيرهن چاك و غزلخوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس كنان

نيم شب ، دوش ، به بالين من آمد ، بنشست...

 

كه به تعبير نادر ابراهيمي شروع پُر شتاب آن كه ضرباهنگش با تتابع اضافات و «واو»هاي ربط تشديد شده و پايان آرام آن كه سكته و ويرگول به آن دامن زده است تصويرگر موجهايي شتابنده اي است كه در پايان مسير خود به ساحل امن و آرامش می‌رسد. مصراع نخست غزل چهار واو ربط، مصراع دوم سه واو ربط، مصراع سوم دو واو ربط دارد و در مصراع چهارم از واو ربط خبري نيست. يعني پله پله كه پيش می‌آييم از ضرباهنگ غزل كاسته می‌شود و آنگاه كه معشوق به بالين عاشق می‌نشيند، از هيجان و هياهوي شعر هم كاسته می‌شود. و حس نشست و سكون و آرامش كاملاً به شنونده دست می‌دهد. و در بيت بعد وقتي می‌گويد:

 

سر فرا گوش من آورد به آواز حزين

گفت: اي عاشق شوريده من! خوابت هست؟

 

ريتم نجواگونه كلمات  حس ما را در مسير معناي شعر جاري می‌كند.

    بی‌شك نمونه‌هاي زيادي از اين هنرنماييها در شعر حافظ و ديگر بزرگان شعر فارسي و در دوران معاصر در اشعار نيما و اخوان و شاملو می توان يافت. و اين كار لازم را تعدادي از منتقدان ونكته بينان انجام داده‌اند. به نظر من شگردهايي كه بعضي نوآمدگان در زير هم‌نويسي و روي هم‌نويسي و شكستن كلمات انجام می‌دهند، از سر وا كردن خواننده است و سردستي ترين و سهل الوصولترين كاري كه يك شاعر بی‌بضاعت می‌تواند انجام دهد. براي اينكه به كسي برنخورد نمونه اي از كارهاي خودم را می‌آورم. چند سال پيش گفته بودم:

 

رؤيايي از ستاره و آيينه داشتم

و ريسمان كهنه و كوتاه

  ـ آه

تنهايي كبود عميقي است.

 

و براي اينكه حس شعر را تقويت كنم آن را بدين شكل نوشتم:

 

                          داشتم

                      آيينه

            ستاره و

رؤيايي از

و ريسمان

            كـ هـ نـ ه

                         و كوتاه

                    ـ آه!

تنهايي

          كبود

                عميقي

                           است.

   

قاعدتاً بالا رفتن كلمات براي نشان دادن آسماني بودن رؤياهايم بود (آنچه می‌خواهم و نيست) و پايين رفتن آنها براي القاي فرو ماندن و فرو رفتن در چاه سرخوردگيها (آنچه نمی‌خواهم و هست). تكليف كهنه و كوتاه هم كه معلوم است. بديهي است ــ البته آن موقع خيلي هم براي من بديهي نبود ــ كه اين شكل نگارش سطحی‌ترين برخوردي است كه مي توان با يك شعر كرد و آن را مثلاً آوانگارد نشان داد. يعني تحميل شرايط بيروني بر ذات شعر.

 






به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱٢/۱٤
    لینک مطلب   نظر شما ()