۱۳٩۳/٤/۱٩


خالی‌ام
از صدای کودکانه‌ای که در سراسر حیات
از دریچه‌ای که آفتاب را به سمت میز
از ترانه‌ای که بغض را به شکل اشک
از نوازشی که رعشه در رگ اتاق
از گشودن دری که عطر ویژه ترا...

خالی‌ام
از تلفظ سلام
از تلاقی نگاه
از تلاطم نفس.

غوطه خورده روح در غروب
داغ بسته بوسه در وداع
هرز رفته عشق در سکوت.

خالی از پرنده است آسمان
کوچه از هوا و خانه از نفس
خالی از توام.   به داد من برس!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۳/٤/۱۱


دریا
معشوق بی‌رحمی است
وقتی کسی را تنگ در آغوش می‌گیرد؛
اما تو آن ماهی که دریا هم
در موج آغوش تو می‌میرد.
::

دیده‌ای موج به‌جا ماند و دریا برود؟
دیده‌ای چاه بریزد در خود؟
دیده‌ای ماه گلوگیر شود؟
دیده‌ای باد نداند به کجا سر بزند؟
نه! چه می‌گویم من
دره خالی دلتنگ چه دیدن دارد؟
::

تو نباشی
جاده‌ها پیچ در پیچ
مقصدم هرکجا جز تو باشد
هیچ در هیچ!
::

و مستیم هر دو
تو از قصه گفتن
من از خواندن تو.
::

این دکمه‌ها را وا نباید کرد
تنها کویری مانده و
                    یک بقعهء متروک
دستت که بود اینجا
باران حساب کار دستش بود!
::

نزدیک دوردست!
باران بی هوا!
اکسیژن دمیده درون رگ حیات!
می‌خواهمت شدیدتر از آب و آفتاب.
::

به شب شبیه‌تر است
هوای این کلماتی که دود می‌کنمش.
::

کوه باید بود:
شوق بالا رفتن از تو، سخت
وز تو پایین آمدن، دشوار.
::

معاشران!
به زلف یار قسم!
دلم گره شده است.
::

شکن‌های روح ترا بیشتر می‌کند
و آیینه را پیرتر
جنونی که پوشیده باشد.
::

چه عشقی است آن عشق
که در شرح حالش رقم خورده باشد:
قفس در صدای قناری
تبر در گلوی صنوبر!
::

خدا را
نمی‌آید از من
به عطر تو بی اعتنایی
به باران تو پشت کردن.
::

صدام می‌کنی
بهار ضربدر درخت و
               ماه ضربدر دریچه می‌شود.
::

ترا دوست دارم
و در شهر رؤیا
جنونی ازین تازه‌تر نیست.
::

این روزها
بسیار خسته می‌شوم و انگار
این جاده هیچ وقت به پایان نمی‌رسد!
::

ورم کرده انگار
نگاهم که بی تو
تماشای این صحنه‌های فرومایه را
                                        ناگزیر است!
::

سهمگین است
ساعت عشق
تیک تاکش
روح را می‌برد
                تا تَه بی زمانی.
::

به نگاه تو سلام
و به زیبایی تو صبح بخیر!
::

چشم‌هایت:
اسب رم کرده‌ای در بیابان تاریک
و نگاهم.
::

هر چیز را که فکر کنی
تاریخ مصرفی است
و این دریچه هم
تا هر زمان که تو
تا هر زمان که ماه.
::

گنجشک‌ها را خواب خواهد داد
چشمان تو
          از بس که موسیقی است.
::

هرچه اینجاست
شانه و میز و آیینه حتی
پیرتر می‌شود
غیر دیوارهایی که هر روز، هر روز...
::

گرچه گویند:
عشق یک اشتباه مرسوم است
دوست دارم که اشتباه کنم
عمر بی عشق، مرگ محتوم است.
::

نه باران برین خاک ماتم زده
نه دریا درین گوشه بی تپش
نه خورشید در زیر این سقف کج
نه شادی درین روزگار خرفت؛
سراغ تو را از که باید گرفت؟
::

این کویری‌ها
             خدایا
                 این کویری‌ها
موج‌های سرکش لامصبی دارند.
::

شبم
نقطه چین است
                   بی تو.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()