۱۳٩۳/۳/٢۱


حوض را گره زدم به ماه
ماه شد
حال هرچه آب بود،
رو به راه شد.
::

درخت‌های لب جاده
                     شاهدند که من هر روز
درین مسافت ِ بی تو
دو چشم حسرت خود را به راه می‌بُردم.
::

گاهی
مجبور می‌شوی که ببندی دریچه را
تا خاطرات خوب بماند برای تو.
::

کرگدن هم که باشی
عشق، یک روز
در رگان تو پَر می‌دهد
                       روح پروانه‌ها را.
::

نگاه تو، یک سو
و دنیای بی عشق، یک سو
به سمت جنون می رود لحظه هایی که دارم.
::

آمدی
حال تقویم‌ها را
خوب کردی.
::

و هزاران سال است
ماه و خورشید بر این خاک فرو می‌بارند
و هنوز
شرمسارند که نتوانستند
حقّ چشمان تو را بگزارند.
::

آنتن نمی‌دهند
این واژه‌های کور
پس من چگونه پنجره‌ای وا کنم ترا ...؟
::

کوه‌ها تراش می‌خورند
جاده‌های تازه‌ای ز راه می‌رسند
آدمی ولی هنوز هم
عاشق مسیرهای خاکی همیشگی است.
::

کوه
با تمام درّه‌هاش دیدنی است
روح
با تمام آنچه آشکار هست و نیست.
::

آفتاب
یاد من می‌آورد
      که هیچ واژه‌ای درین جهان
بهتر از سلام‌های روشن تو نیست.
::

از لبان من
ابر چکّه می‌کند
تا لبان تو...
::

باران، شبیه توست
هر جا ببارد
            دوستش دارم.
::

جای دستت
مثل ردّ اتو مانده بر سینه من
پوستم را فراموش شاید
جای دست ترا نه!
::

شب من به خیر است
وقتی تو هستی!
::

نام تو تازگی است
بر سنگ هم خطاب کنی
آب می‌شود.
::

صدات می‌کنم و
زلال خواهم شد
پرنده پشت پرنده
                درخت پشت درخت!
::

بُردنِ دوست
شرطِ دل باختن دارد، اما
هر دو را باختن...
           باورش نیز سخت است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()