۱۳٩٢/٩/٢٩


باید آگهی دهم
به صفحهء نیازمندی تمام روزنامه‌ها
ای تو
ای تو
ای شبانه‌روز تو!
ای نیاز من همیشه و هنوز تو!
::

آن باغبان گیج
عمری که در مراقبت تاک‌ها گذاشت
غیر از هدر نبود
انگور می‌فشرد
وز مستى نگاه تو هیچش خبر نبود!
::

وقتی که فرمان می‌رسد: ساکت!
فریاد، حقّ ماست
وقتی که می‌گویند:
از «دوستت دارم» بپرهیزید
عاشق شدن، تکلیف انسان‌هاست.
::

یعنی نمی‌دانی نباید سنگ را در چاه
یعنی نمی‌دانی جنون خفته را بیدار
یعنی نمی‌دانی که در بارانی از ترکش
هر روز موجی می‌شود دریا؟

یعنی نمی‌دانی که من یعنی‌ترم از تو؟
::

در که بگشایی
دفتر دلتنگی من بسته خواهد شد.
::

عمری است
دنبال آن قطارم
که ایستگاه آن
روح رهای توست.
::

باران، اگر روز جهانی داشت
آن روز
روز بوسه‌هایت بود!
::

آستینت را بزن بالا
صبح را بر گونه‌های من شناور کن
پیرهن بگشا
ماهی رود تو خواهم شد.
::

در شگفتم که تو هستی اینجا
باز هم می‌گویند
که هوا آلوده ست!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٩/٢٢

از صرافت می‌افتد
شعر در من.
آه ای غیبت نا موجّه!
فعل‌ها را
بی تو صرف چه کاری کنم؟
::

بیداری چیست؟
تصویر به هم ریختهء رؤیاها
نگذار که رؤیای تو خوابش ببرد.
::

بادها، بد سلیقه
ابرها، در مضیقه
سنگ‌ها، هر دقیقه...
::

خسته‌ام ، خسته از روزگار خمیده
دستی ای کاش
بند این کفش‌ها را
زودتر باز می‌کرد.
::

ای که باران از نفس‌های تو لبریز است
آسمانت را خریدارم.
::

سهم چشم است
واژه‌های عـزیزت
سهم لب‌های من کو؟
::

عقل، بن بست است
عشق، بی برگشت؛
جادّه و دیوار:
یا برو یک عمر مشق تشنگی بنویس
یا بیا و درز آجرهای این دیوار را بشمار.
::

وقتی که دستت را
در دست می‌گیرم
مصداق من باران پاییز است.
::

از نیم‌رخ قشنگ‌تری ای عشق
دیوانه می‌کنی.
وز جلوه تمام رخت... ای وای!





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٩/۱٩

تو نباشی
دوستت می‌دارم
وسط حنجره، حلق آویز است.

تو نباشی
خبری نیست که نیست
تیترها ـ ریز و درشت ـ
تیر در ظلمت رستاخیز است.

تو نباشی
گرچه تقویم ورق خواهد خورد
آخرش پاییز است.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٩/۸

 

آن اولین باران دنیا هیچ یادت هست؟
آن اولین دلتنگی و آن اولین بوسه؟
آن اولین شعری که آدم گفت؟
حوّای من! هر بار
هر اتفاقی با تو مثل اولین بار است.
::

ای کاش «دلتنگی» تو بودی
می‌دیدمت هر روز.
::

در آ که زنگ بخواند
در آ که حذف شود دیوار
در آ که پنجره باشی
در آ که پلّه شوم.
در آ که کوچه شود بیدار
در آ که کوچ کنم در تو.
::

این روزها
باران که می‌بارد
حتّی خودش هم گیج دلتنگی است.
::

همین طور خوب است.
که این بال را آفریدند
تا مزهء سنگ یادش بماند
و این قلب تا طعم خنجر...
همین جور بهتر.
::

«تو باشی»
برایم همین جمله کافی است
نیازی ندارم به چیزی
و هر قید و هر فعل، حرف اضافی است.
::

عرضم حضورتان
در تنگنای حوصله من در آمدی
دنیا وسیع شد.
::

لب، برای خداحافظی نیست
لب، برای سلام است و بوسه.
::

به باران بیاویز
و بر بوسه‌هایش
که بی هیچ شرط و شروطی
و بی هیچ باید نباید...
::

خدایی کن ای عشق
که از من   ترا بنـده تر  نیـست!
::

آدمی از همان روز آغاز
آرزوهاش
جوش خورده ست با طعم ای‌کاش.
::

بی تو هـر چیـز
حاصلش : هیچ در هیچ .
::

آه کردم از تو
و نمی‌دانستم
«آهـ» هم، نام تو بود!
::

لبی که وقف تو باشد
                      دلی که در طلبت
تمام مطلب من این است.
::

و هر شب
قدم می‌زنم در اتاقی که بی تو
بیابان لم یزرعی هم اگر بود
                 روزی به پایان می‌آمد.
::

هر کس برای عشق
تعریف ‍ِ تازه داشت
کـل جهان به زمزمه اش گوش می‌کنند.
::

از یاد بُردن،  کار سختی نیست
آسان تـر است از آب خوردن هم.
کافی است مُردن را بلد باشی.
::

به اندازۀ دفـتـری کاش
رقم خوردۀ دست‌های تو باشـم؛
دو خط شعر هم راضی‌ام می‌کند
و حتــّا همین خط خطی‌های غمگین.





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()