۱۳٩٢/۸/٢٥


جغرافیای من تویی
           تاریخ من حتّی
با توست پیوندم.
هر گوشۀ دنیا که باشم، هر کجای خاک
با نسبتِ تو می‌شناسندم.

عشق منی
       ـ محدودۀ بی انتهای من ـ
هر پنج حسّ و شش جهت
                یادآور پیوند من با توست.
از تو چگونه دست بر دارم
وقتی عنان اختیار روح و تن با توست.

«من» گفتنِ من، حرف بی‌جایی است
وقتی که تو با هر نفس، دم می‌زنی در من
وقتی فقط پیراهنی از «من» به تن دارم
جغرافیای من تویی
           تاریخ من حتّی
هر گوشۀ دنیا که باشم، هر کجای خاک
در تو وطن دارم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۸/٢٢


شمر، ای شمر وقیح!
لب این مرثیه‌خوانان، گاهی
از لب تیغ تو بی شرم‌تر است.
::

هر سال، چند بار
تو قطعه قطعه می‌شوی
                       ـ ای نور منتشر
ما قیمه می‌خوریم!
::

قرن‌ها می‌گذرد
کاسبانی که فروشندهء صوتـند و صدا
دست در خون تو دارند هنوز
شمرها ـ باور کن! ـ
بی‌شمارند هنوز.
::

خنجر چه جوری از گلویت می‌رود پایین
این قیمه‌های چرب و چیلی هم ؟
بشقاب نذری را
دست یزید انگار پُر کرده‌ست.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۸/۱٧

 

نداشتم که نمی‌شد.

برای داشتن تو نمی‌شود که نخواست
برای خواستن تو نمی‌شود که نجنگید
برای یافتن تو نمی‌شود که نجُست.

چه غصّه‌ها که نیامد
چه قصّه‌ها که نرفت!

تویی که دار و نداری
نمی‌شود که نداشت.





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۸/٦


نه دریا، نه باران
ترا ـ هرچه هستی ـ
شبیه خودت دوست دارم.
::

به هوای تو نفس می‌کشم و
بوسه، اکسیژنم است
تو اگر لب نگشایی...
                         تو اگر...
::

بیا در کنار خودت
               احتمالِ مرا بیشتر کن
خدا را
بیا بیشتر باش!
::

بین من و تو
باید عدالت حکمفرما باشد ای یار
گاهی تو در آغوش من باش
گاهی مرا مهمان آغوش خودت کن!
::

خدا، باران پاییز است
خدا، عشق است
خدا، از عشق لبریز است.

امان از بی‌خدایی‌ها!
::

ازین شعله بودن چه حاصل؟
که هر روز
فرو می‌رود شمع در خود.
::

به دست آوردنت
              پایانِ رفتن نیست
                              آغاز است
و تعبیری که من از عشق دارم
                              یک در  ِ باز است.
::

و عشق
چیزی بجز یادآوری نیست.
::

در ملاقات تنهایی من
واژه‌ها را در آور
با همان اولین پلک
شرجی روح من قابل وصف شاید نباشد
در سکوت نگاهم
شک ندارم که حل می‌شود استوا هم.
::

باران
گره‌گشاست
وقتی تمام پنجره‌ها اخم کرده‌اند.
::

در که وا می‌کنی
تندتر می‌زند نبض باران.
::

به تو ربط دارد همه چیز
و دلتنگی من.
::

تو باران محضی
من از دوست می‌دارمت
                                ناگزیرم.
::

چند ساعت شبیه بارانم
چند ساعت شبیه قاب عکس
پشت این پلک‌ها،    هزار آهو
دست و پا می‌زنند   بگریزند.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()