۱۳٩٢/٦/٢٩


و این روزها
گرچه رسم است از یاد بـُردن؛
ترا خوب حفظم.
::

شب‌های شهریور
در حال پاییز است؛
شب‌های باران خوردۀ من نـیــز.
::

در رگ من
بیشــــــتر باش.
::

باران، فقـط باران...
او می‌توانـد مثل او باشـد.
::

نچسب است
سرتاسر این مناظر
نچسب است حتا
همین صبح بارانی ِ بی تو حاضر.
::

ببین بی تو اینجا...
نه... اینجا بدون تو
            یک لحظه هم دیدنی نیست!
::

وقتی نگاه تو
هر لحظه اتفاق می‌افتد
هر روز من، تولّد باران است.
::

رد شدن از دری باز
فکر کردن به درهای بسته ؛
قصۀ ما دو خط بیشتر نیست.
::

چه ابتدای سطر
چه انتهای آن ؛
دلتنگ نقطه‌های توام.... باران!
::

اگر دست‌هایت نباشد
هدر می‌رود دست‌هایم.
::

نصف آن، برف‌ و باد قطبی بود
نصف آن، آفتاب سومالی؛
لحظه‌هایی که زیستم بی تو.
::

باران نمی‌بارد
این چتر باز از کیست دارد می‌رود در کوچۀ خلوت؟
امشب نمی‌دانم چرا این قدر...

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٦/٢۱


ناملایم‌ترین حرف‌ها را

گاه زیباترین دست‌ها می‌نویسند.

غیرعادی‌ترین عشق‌ها، گاه

حاصل گفت و گوهای معمولی ماست.

 

زندگی، هیچ تفسیر قطعی ندارد

هیچ‌کس از سرانجام آیینه‌ها مطمئن نیست.

 

گاه با یک سلام صمیمی

شکل آرامش تو به هم می‌خورَد

گاه با یک خداحافظی به موقع

رستگاری رقم می‌خورَد.

 

پشت این در که وا می‌کنی

                        ـ احتمالش زیاد است

بادها

قابل پیش بینی نباشند!

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٦/۸

 

برایم کتابی بخوان
کتابی که هر واژه‌اش عطر مخصوص دارد
و هر صفحه‌اش ابتدای بهار است
و هر فصل آن، شاخه‌ای از رسیدن.

کتابی که بوسیدنت را
به باران بدل می‌کند
و خندیدنت را
به دریای آرام.

برایم کتابی بخوان با سرانگشت‌هایت.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی و کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/٦/٥


تسبیح می‌سازم
از اسم زیبایت
هر صبح
نام ترا صد بار می‌بوسم.
::

دوستت داشتن
                 دست من نیست
تو می‌آیی
پا به پایت می‌آید.
::

جای شُکرش هست
مهربانی همچنان خون می‌دواند در رگ امّید
از تو ممنونم
از تو ای زیباترین پیوند من با عشق
هستی‌ام را به نفس‌های تو مدیونم.
::

بی تو
اسم تمام کوچه‌های شهر
                              دلتنگی است.
::

تمامیّ ِ امروزهایم
                     تویی!
::

هی... حواست چرا نیست؟
چشم‌هایی که داری
صبحگاه جهان است.
::

باز آ
با بوسه و لبخند
دنیا به زیبایی نیاز وافری دارد.
::

آموزگار من
باران پاییز است
وقتی که لب‌های ترا
                    بی وقفه می‌بارم.
::

راز آن نگاه ساده چیست؟
که هنوز هم
دست‌پاچه می‌کند مرا.
::

باران که می‌زند
دلتنگی مرا
دشوار می‌کند.
::

موضوع من وقتی تو باشی
سر فصلهایم
با حرف بــ آغاز خواهد شد
با بوسه و باران
و با به نام تو
و با بهارم باش
وقتی الفبای من از لب‌های تو سرچشمه میگیرد
دیگر بجز بــ هیچ حرفی نیست.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
    لینک مطلب   نظر شما ()