۱۳٩٢/۱٠/۱۸


عشق اگرچه حرف ربط نیست
ربط می‌دهد مرا به تو
شوق را به جان
رنج را به روح
همچنان که باد
خاک را به دشت
ابر را به کوه.
::

بـرّه  باشی
       گرگ روحت میـشـوند
گرگ باشی
      حـسّ  تنهایی شکارت می‌کند.
::

دستی بر آر یک ره و
                          بگذار بر دلم
خاکسترم هنوز
لب تشنهء نسیم سرانگشت‌های توست.
::

صبحت بخیر ای صبح پی در پی
ای صبح رو در رو
ای آفتاب من
ای انعکاس او!
::

یوسف اگر باشی
تنهایی‌ات
      گرگی است بی تقصیر
      چاهی است بی پایان
      خوابی است بی تعبیر.
::

ابر است در رگ‌های من
رگ‌های من ابر است
حس‌ می‌کنم پایان نخواهد یافت دست تو
حس می‌کنم باران من هر روز بی‌صبر است.
::

می‌تابی و
      دریا اگر باشد
دست و دلش آشوب خواهد شد
می‌تابی و
  تاریکی من خوب خواهد شد.
::

و عشق
رنجی عظیم بود
و قرص‌ها جواب ندادند!
::

گرم است رؤیاهام
خوابی برایم دیده‌ای شاید!
::

و به این صبح قسم
که پُر از یاد توام.
::

باور کنی یا نه
فرسنگ در فرسنگ
عشق است و دیگر هیچ!
::

فـوق العـاده‌اند
دردهـــای من؛
تحـت اختـیار توست.
::

هرچه بیشتر تمیز می‌کند
بیشتر مچاله می‌شود:
دستمال کاغذی.


 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۸
    لینک مطلب   نظر شما ()