۱۳٩٢/۱/٢٥

سوتِ چندیـن قطار است
در رگ من ؛
امشب انگار دلتنگی‌ام ایستگاهی ندارد.

::

از حیاط خانه‌هایش عطر و موسیقی
از سر دیوارهایش شاخه انگور
گیرم اصلاً باغ، اصلاً بزم، اصلاً بیست
کوچه بن بست، بن بست است.

::

خبرگزاری رؤیا
خبر نداشت
          که خواب پرنده
                    زخمی ِ سنگ است.

::

سنگ‌ها به خاک تکیه می‌دهند
ابرها به آسمان
من به شانه‌های تو.

::

رها بودن از زخم
رها بودن از اتهامات عقـل پریشان
رها بودن از گفتن جمله‌های مردد
رها بودن از از
رها بودن از به ...

::

ما را همین بس است:
چشمی برای دیدن باران
گوشی برای نغمه و نجوا
دستی برای ترجمه دست‌های تو.

::

احاطه کرده مرا
من از نگاهش گیجم
و از حضورش محو.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱/۱٩

 

بعضی از حرف‌ها را
قلب باید بگوید
بعضی از حرف‌ها را
چشم یا دست یا لب.
دوستت دارم اما
ادعای کمی نیست
یا ازین حرف‌های دم دستی ِ کوچه بازار
گـفـتـنـش را
از تمام وجود خودت مایه بگذار.

::

از این جاده‌هایی که
                 از انتهایـش
کسی قصّـه هرگز نگفته ست
از این جاده‌هایی که
شخصیت هیچ شعری نبوده ست ؛
مرا روبراه همـین جاده‌ها کن.

::

برای واژه‌ها احساس باران باش
همین حالا...

::

نخ باران
    به سرانگشت تداعی تو وصل است
یاد می‌آورمت
ابر می‌آوری‌ام.

::

تمام شب
دری در باد...

::

همین باران آهسته
همین نجوای گنجشکان
همین عطری که می‌آید ؛
نگاه توست.

::

از رگ گردن من
عطر باران تو نزدیک تر است.

::

در من احساس عجیبی است
              که این پنجره را نصفه شبی وا کنم و
مستطیلی بکشم روی هوا با انگشت
که بریزند تمام کلمات از لبه‌هاش
و در اضلاع به‌هم ریخته‌اش
بالشم غرق نسیم تو شود.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱/۱۱

 

هیچ لبخندی نیست
که به یک ذهـنیت ساده
                        مسـیرش برسد
پـُشت هر بارانی
مـِه سنگــــینی هست.

::

حتـّا بهارش تازه هم باشد
حتـّا بپـیچـد عطر گل‌ها در مشام عصر فروردین
چیزی نمی‌کاهد
از شـدّت این جمعـهء غمگین.

::

سیب می‌خواهد دلش
                        اما نمی‌داند
کرم دارد  روزگار ما.

::

بوی سیگار می‌دهد
بوی پیراهن عرق کرده؛
لحظه‌هایی که می‌رود بی تو.

::

تا تو هستی
شعر گفتن
دست ِ من نیست
تو مرا می‌نویسی.

::

در خیالم استراحت کن
چیزهای ساده پیدا می‌شود اینجا...

::

نیستی و بهار هم بی تو
سوء تعبیـر یک زمستان است.

::

می‌رسی و
ماهیان خسته را
شکل بوسه می‌کنی.

::

تو بیا
سبزه‌ها را آواز
ماهیان را نـُت موسیقی کن.

::

تُـنگ ماهی
هیچ یادش نیـست
خاطرات ماهیـانش را
نـیز ماهی‌ها
دل به آب تُـنگ‌ها هرگز نمی‌بنـدنـد
زندگی، نوعی فراموشی است.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۱
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩٢/۱/۳

 

من، دلم تنگ است
آسمان، چشمـش.

::

برای بادها
فرقی ندارد عطر گل با بوی نفتالین
برای بادها
شکل هم‌اند اسفند و فروردین ؛
منم اینجا
که هر وقتی و هر جایی و هر عطری و هر چیزی
برایم حس و حال دیگری دارد.

::

آنکه رفتنی است،
                   می‌رود
با بهانه‌های کوچک و بزرگ؛
آنکه بی‌حساب عاشق است
بی بهانه ماندنی است.

::

معمار این خیابان
عاشق نبوده است.
هر روز بی تو می‌روم از این پیاده‌ رو.

::

دوستت دارم ِ اول صبح
مثل باران پایان اسفـند
یا عوض کردن آب ماهی است.

::

گاه می‌نویـسدت
گاه پاک می‌کند
این مداد پاک‌کنی که با خودش هـنـوز هم...

::

یک‌دست می‌بارد
بر کومه‌های کاگلی و
    خانه‌های شیک و پیک شهر
باران
چیزی ازین تقسیم بندی‌ها نمی‌داند.

::

احوال هزار جای آدم را می‌پرسند
جز حال دلش.

::

ای جویبار پاک!
از شوق من چه باک؟
لیوان کوچکم
چیزی ازین زلالی ِ تو کم نمی‌کند.

::

حواست به لبخند غمگین من نیست
و باران
برای خودش کوچه ها را...

::

قربان واژه‌سازی لب‌های وحشی‌ات
قربان بوسه‌هات
قربان لحظه‌ای که مرا شعر می‌کنی.

 

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳
    لینک مطلب   نظر شما ()