۱۳٩۱/٩/٢٥

 

بارانـمی، بیا
آرامـمی، ببار
من در هوای آمـدنـت هسـتم.
::

صبـح می‌خواهم.
آستـیـنت را بزن بالا
تا دچار دست‌های روشـنت باشم.

::

گاه با خاطره‌های دیروز
گاه دلواپسی آینده ؛
لحظه، بسیار عزیز است
                          حرامش نکنی!

::

چه بارانی! چه بارانی!
برای اهتزاز روح
صدای ضرب کولرهای پشت بام هم کافی است.

::

به «بادا باد» و «شاید بود» و «حالا تا ببیـنم»
                                               هیچ کاری بر نمی‌آید
برای سر تکان دادن
برای شانه خالی کردن از هر چیز
روش‌های زیادی هست ؛
فقط یک بار
دلت را در نسیم و نور جاری کن
برای «عشق» وقت اندکی بگذار
فقط یک بار.

::

هــا ! زوووودتر بیا
با واوهای بیشتری حتـّا
با واوهای داغ.

::

آه اگر می‌دانست
کلماتـم چقـدر تشنۀ اوست.

::

بالاتری از کلام
              ای حـس شگفـت !
از چون و چرای عقل
                   وز گیر و گرفت ؛
زیباتری از سلام.

::

خستگی، بیماری این روزهای ماست
عشق، احوالی نمی‌گیرد
ابر، بارانی نمی‌بارد.

::

زیبای من! ایران!
این روزها سلول‌های تو پُر از درد است
این روزها
از سرفه‌های تلخ تو
                        خوابم نمی‌گیرد.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٥
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٩/٩

 

چیست در پیراهنم ؟ 
                   ـ یک ابر بی پایان 
جنگلی هستم
 که از حس مه آلود تو لبریزم .

::

و چه سخت است که از پنجره ات هر ساعت 
کوچه را زیر نظر داشته باشی 
                             و ببینی که هنوز ...
و ببینی باران ...
و ببینی که نباریده هنوز ...

::

اندازه باران...
          ـ چه می‌گویم؟
اندازه احساس یک کودک به باران
                             دوستت دارم.

::

لب این پنجره را
به کبوتر برسان.

::

خورشیدِ خواب رفتهء من!
جان خودت ـ که حرف نداری ـ
جان مرا ـ که خواب ندارم ـ
                          طلوع کن.

::

چیست این مـِـه
               اینکه از سمت تو می‌آید؟
اینکه در هر ذره‌اش یک ابر پنهان است
اینکه گیجم می‌کند از حرف‌های غوطه‌ور در عشق ؛
چیست این مـِـه
              اینکه از آوازهای بومی‌اش
                                          پیراهنم خیس است؟

::

نارنگی خوشرنگ 
                   در بشقاب پاییزی ؛
یاد تو می‌افتم :
بی تو برای هر چه نارنجی 
                          دلم تنگ است.

::

ابر دیدی با چه آهنگی
می‌رود در کوچه‌های شهر؟
با رگ من عشقبازی می‌کند یادت.

 





کلمات کلیدی :شعر کوتاه

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٩
    لینک مطلب   نظر شما ()



۱۳٩۱/٩/٦

 

کلماتی بفرست
که خلاصم کند از دلتنگی
که منــوّر بزند در روحم.
..
مین خنـثا شده را
                 هیچ امیدی به عوض کردن این منظره نیست
..
کلماتی بفرست
که به اندازه خمپاره تکانم بدهد
که به موج تو دچارم بکند
که شهید تو شوم.

 





کلمات کلیدی :شعر نیمایی

به قلم : سید علی میرافضلی ; کتابت در ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٦
    لینک مطلب   نظر شما ()